تبلیغات
ﮐﺴﺐ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﻭ ﺛﺮﻭﺕ
 
پیش به سوی موفقیت مالی

6 توصیه هوشمندانه پدرخوانده من برای پولدار شدن

نوشته شده توسط :مازیار پیرهادی
پنجشنبه 28 شهریور 1392-10:03 ق.ظ

 

اگر شما به فرزند خود می گویید که به دانشگاه برود، نمرات خوبی کسب کند و سپس در شرکتی بزرگ شروع به کار کند تا زمانی که بازنشسته شود. مشغول آموختن این مطلب به فرزندتان هستید که وابسته به چک های حقوقی اول ماه شود. راه موفقیت برای فرزندان ما بسیار متفاوت از راهی است که والدین ما باید می پیمودند.



فرزندان ما، نمی توانند روی استخدام بودن در طول زندگی و چک های دوران بازنشستگی حساب کنند. اما راه حل چیست؟ رابرت کیوساکی، نویسنده یکی از پرفروش ترین کتاب های جهان (پدر پولدار، پدر فقیر)، معتقد است ما نباید فرزندان مان را طوری تربیت کنیم که مانند یک کارمند بیندیشند و در عوض باید به آنها بیاموزیم که مانند فردی که صاحب کسب و کار است یا یک سرمایه گذار بیندیشند.

توانایی آنها برای درک اهمیت خلق درآمد از سرمایه گذاری، املاک و همینطور سرمایه گذاری برای دوران بازنشستگی، می تواند آینده مالی موفق آنها را رقم بزند. برخورداری از توانایی هایی که یک سرمایه گذار ثروتمند همواره از آنها برخوردار بوده اکنون برای سلامت مالی بلندمدت فرزندان مان، ضروری است. اما برای تحقق این امر، فرزندان مان را چگونه باید تربیت کنیم و چه نکاتی را باید به آنها بیاموزیم. توصیه های رابرت کیوساکی در این مورد می تواند کارگشا باشد.

بسیاری از والدین تصور می کنند که کلید موفقیت فرزندان شان کسب نمرات عالی در مدرسه و سپس دانشگاه است تا از این طریق بتوانند در یک شرکت بزرگ، شغل خوبی به دست آورند و از طریق این شغل خوب، یک زندگی رویایی را تدارک ببینند: خانه ای بزرگ با وسایلی زیبا و دو ماشین پارک شده در گاراژ. اما امروز قوانین تغییر کرده اند. با این وجود بسیاری از ما همچنان به فرزندان مان توصیه می کنیم که به مدرسه برود و نمرات خوبی کسب کند تا شغل خوبی به دست آورد. این توصیه در دوران صنعتی، قابل قبول بود اما برای عصر اطلاعات، کاربرد چندانی ندارد.

جوانان از دانشگاه فارغ التحصیل می شوند و شغل مناسبی به دست می آورند و سپس شروع به پول درآوردن می کنند، کارت های اعتباری هم از راه می رسند و از اینجاست که خرج کردن شروع می شود. آنها با جوانان دیگر آشنا می شوند، به یکدیگر علاقه مند می شوند و ازدواج می کنند. زندگی محشر می شود چون حالا دیگر 2 منبع درآمد دارند. به عنوان یک زوج خوشبخت، تصمیم می گیرند که یک خانه و دو ماشین بخرند. بچه دار می شوند. درآمدشان بیشتر شده و با وامی که دریافت کرده اند، خانه بزرگ تری می خرند. سپس پی می برند که باید شروع به پس انداز برای آینده فرزندان خود کنند، پس بیشتر تلاش می کنند و درآمد بیشتری کسب می کنند.

این زوج خوشبخت اکنون دیگر باید تمام روزهای کاری خود را صرفا تلاش کنند و تلاش کنند. آنها برای صاحبان شرکتی که در آن استخدام هستند، کار می کنند، برای پرداخت مالیات دولت، برای بازپرداخت وام بانکی و برای پرداخت دیگر صورتحساب ها. آنها چیزی از پول، نمی آموزند و سپس به فرزند خود نیز توصیه می کنند که «حسابی درس بخوان و نمرات خوبی بگیر تا بتوانی شغل خوبی پیدا کنی.» این پروسه خود را تکرار می کند و باعث شکل گیری نسل دیگری از سختکوش ها می شود. تنها راه خروج از این چرخه این است که راجع به امور مالی بیاموزید. در واقع شما باید در مورد پول، حسابداری و سرمایه گذاری آگاهی بیشتری کسب کنید.


اما مگر آنها که از این چرخه خارج شده اند، به فرزندان خود چه می آموزند؟ همان طور که در کتاب «پدر پولدار، پدر فقیر» شرح داده ام، من با دو پدر بزرگ شده ام. پدر واقعی من، مردی بود با تحصیلات عالیه که در فقر جان سپرد. اما پدر دیگرم که در واقع پدر بهترین دوست من بود، حتی کلاس هشتم را نیز به اتمام نرسانده بود اما به ثروتمندترین مرد هاوایی تبدیل شده بود. هر دو مرد، تاثیر به سزایی در شکل گیری تحصیلات و نگرش من نسبت به پول شدند. پدر فقیر من همواره می گفت: «من نمی توانم پول این را بپردازم.» در حالی پدر پولدارم همواره می گفت: «چگونه می توانم پول این را بپردازم؟» من تصمیم گرفتم که نصیحت ها و توصیه های پدر پولدارم در مورد پول را دنبال کنم. توصیه هایی که یک پولدار به فرزندان اش می کند اما در مدارس و دانشگاه، حرفی از آنها زده نمی شود.

من توصیه های پدر پولدارم را به 6 مورد زیر تقسیم کرده ام، توصیه هایی که هر پدر و مادری برای اینکه فرزندشان به فردی ثروتمند تبدیل شود، باید به او بیاموزند.

1- فرد پولدار برای پول، کار نمی کند. پدرم همواره به من می گفت که فقرا و طبقه متوسط برای پول، کار می کنند؛ اما در مورد ثروتمندان این گونه نیست، بلکه پول است که برای آنها کار می کند.

2- امور مالی را بیاموزید. شما باید فرق میان بدهی و دارایی را بدانید. دارایی، در جیب شما پول می گذارد و بدهی، جیب شما را خالی می کند. ثروتمندان، تفاوت میان این دو را به خوبی می دانند.

3- به کسب و کار خودتان بیندیشید. برای اینکه از لحاظ مالی احساس امنیت کنید، باید کسب و کار خودتان را راه بیندازید که این کسب و کار هم از دارایی های شما حاصل می شود. در واقع ثروتمندان بیشتر به دارایی اهمیت می دهند در حالی که بی پول ها و طبقه متوسط به درآمد.

4- تاریخ مالیات ها: قوانین مالیاتی در آمریکا شرایط بسیاری را برای پس اندازکردن و معاف شدن از پرداخت همه مالیات مهیا کرده است. با این حال بسیاری از این شرایط اطلاعی ندارند و در واقع بیشتر این ثروتمندان هستند که از جزییات قوانین مالیاتی خبر دارند. در بسیاری از دیگر کشورها نیز قوانین مالیاتی به همین شکل هستند. پس برای ثروتمندشدن، شناخت قوانین مالیاتی و آگاهی از سرگذشت آنها ضروری است.

5- ثروتمندان، پول سازند. فرصت های بزرگ معمولا نه به وسیله چشمان شما که به وسیله ذهن شما دیده می شوند. بسیاری از مردم هرگز پولدار نمی شوند تنها به این خاطر که فرصت های مالی پیش روی خود را تشخیص نداده اند. ثروتمندان همان قدر که در خلق فرصت ها تبحر دارند، در شناخت آنها نیز خبره هستند.

6- برای آموختن کار کنید، نه برای پول درآوردن. برای اینکه موفق شوید، باید بیاموزید که چگونه جریان نقدینگی، سیستم و افراد را مدیریت کنید. حضور در نیروی دریایی، رهبری را به من آموخت و کار در بخش فروش شرکت زیراکس به من اصول فروش را فروخت. همه این ویژگی ها در موفقیت من تاثیرگذار بودند. دنبال شغلی باشید که توانایی شما در مدیریت جریان نقدی، سیستم ها و افراد را افزایش دهد، نه اینکه تنها برای شما حقوق آخر ماه داشته باشد.


البته آنچه شما باید برای ثروتمندشدن به فرزندتان بیاموزید تنها محدود به این 6 اصل نمی شود. برای مثال من در کتابم داستان یکی از دوستانم را ذکر کرده ام که از آرزوی پسر نوجوانش برای خرید خودرو استفاده کرد تا به او درس بزرگی در مورد امور مالی بدهد. دوست من، پسری 16 ساله داشت که به شدت برای خرید ماشین اصرار می کرد. از آنجا که والدین همه دوستانش برای فرزندان شان، خودرو خریده بودند، پسر دوست من نیز از دوستم انتظار داشت تا خودرویی را برایش خریداری کند. دوست من تصمیم گرفت از این خواسته پسرش، به عنوان یک فرصت آموزشی بهره ببرد. او 3000 دلار به فرزندش داد اما به او گفت که اجازه ندارد از این پول به طور مستقیم برای خرید خودرو استفاده کند. سپس اشتراک روزنامه وال استریت ژورنال را به پسرش هدیه داد.

او به فرزندش گفت، هر زمان که توانست 6000 دلار از سرمایه گذاری مبلغی که به او داده کسب کند، می تواند با آن پول خودرو بخرد و 3000 دلار سرمایه اولیه را نیز برای هزینه های دانشگاه، پس انداز خواهد کرد. بعدها دوستم گفت که این بهترین 3 هزار دلاری بوده که او تاکنون خرج کرده است. نه تنها پسر او به قدرت پول پی برد بلکه آموخت که پول را هوشمندانه خرج کند. البته راه های خلاقانه ای نیز برای بهبود نگرش پولی فرزندان کم سن و سال تر وجود دارد. سه توانایی پولی بسیار مهم وجود دارد که باید به فرزندان تان بیاموزید. اول اینکه چگونه پول در بیاورند، دو اینکه چگونه آن را مدیریت کنند و سوم این که چگونه آن را سرمایه گذاری کنند. بهتر است از سنین پایین به فرزندتان اجازه دهید که تلاش کند تا امور مالی خود را کنترل کند. اگر فرزند شما بتواند نگرش مالی خود را از سنین پایین تر توسعه دهد، احتمال اینکه در آینده ثروتمند شود بسیار بیشتر خواهد بود.

فراموش نکنید که ما در عصر جدیدی پا نهاده ایم. در دوران صنعتی، بلیت موفقیت رفتن به مدرسه، کسب نمرات خوب و یافتن شغلی خوب و ایمن بود. شما لازم نبود نگران اوضاع مالی بودید و با پایان دوران کاری شما، دولت و شرکت امور بازنشستگی شما را سروسامان می داد. اما زمانی تغییر کرده است. شما دیگر نمی توانید روی شرکت یا دولت حسابی باز کنید که از شما مراقبت کند. امروز ما در دوران اطلاعات هستیم و به چیزی بیشتر از امنیت شغلی احتیاج داریم. بلکه ما نیازمند امنیت مالی هستیم. متاسفانه، نظام آموزشی ما، نکات مالی اندکی را به دانش آموزان می آموزد و فرزندان ما نیازمند آموختن چیزی فراتر از آنچه نسل های قبل می آموختند و اکنون در مدارس آموزش داده می شود، هستند. مدیریت جریان نقدی یکی از ضروریات زندگی امروز است و هرچه بیشتر وارد عصر اطلاعات می شویم، بر اهمیت آن افزوده می شود.



گفت و گو با الکس فریسر، جوان ترین وبلاگ نویس جهان

نوشته شده توسط :مازیار پیرهادی
پنجشنبه 28 شهریور 1392-09:48 ق.ظ

 

الکس در سال 2009، یعنی زمانی که تنها 15 سال داشت از مهارت خود در زمینه طراحی وب استفاده کرد و Bloguission.com را طراحی کرد. به گزارش برترین ها این سایت شامل موضوعاتی در مورد وبلاگ نویسی است و در حال حاضر یکی از موفق ترین وبلاگ های جهان محسوب می شود. مطالب جالب و مفید Bloguission.com باعث شده است تعداد کاربران این سایت روز به روز بیشتر شود.

الکس و دوست 24 ساله اش، سث ویت، در حال حاضر به مردم سراسر جهان کمک می کنند تا وبلاگ های خود را بهتر و سودمندتر کنند. الکس در دبیرستان نیوجرسی درس می خواند، با خانواده اش زندگی می کند و از بازی پینگ پونگ و گردش و تفریح لذت می برد.


چه چیزهایی انگیزه شما را در طول مسیر موفقیتتان بیشتر یا کمتر کرده اند ؟

پدر من مشوق اصلی من بوده است. او در فلوریدا زندگی می کند و صاحب دو رستوران است. مسلماً وبلاگ نویسی با شغل او هیچ سنخیتی ندارد ولی وقتی می بینم او رئیس خودش است واقعاً دلم می خواهد مثل او باشم.

این روزها اکثر مردم نوجوان ها را بچه های تنبلی می دانند که هیچ هدفی در زندگیشان ندارند. من اصلاً نمی خواهم این طور باشم . دوست دارم عمیق تر به چیزها نگاه کنم و اصلاً یک جا نشستن و تنبلی را دوست ندارم. به نظر من باید در جوانی تلاش کافی کرد و بعدها از نتیجه آن استفاده کرد. من قبلاً در رستوران پدرم کار کرده ام و می دانم کارهای فیزیکی چقدر سخت است.

چگونه بین کار خود و سایر اولویت های زندگی تعادل برقرار می کنید؟

مدرسه یکی از اولویت های مهم زندگی من است. به نظر من اگر کسی در مدرسه موفق نباشد در زندگی هم موفق نخواهد بود. اما گاهی هم وقتی به موفقیت
Bloguission.com فکر می کنم احساس می کنم که شاید مدرسه نباید اولویت اول من باشد.

البته بعضی وقت ها آنقدر درگیر وبلاگم هستم که نمی توانم به بعضی از به تکالیف مدرسه ام برسم. اما می دانم که اگر بخواهم همچنان در کار خود موفق باشم باید به مدرسه هم اهمیت بدهم. من مدرسه را دوست دارم و اصلاً دوست ندارم آن را رها کنم.

من همیشه سعی کرده ام بین کارهای مدرسه و شغلم تعادل برقرار کنم. به عنوان مثال از تجارب وبلاگ نویسی که دارم برای انجام پروژه های مدرسه استفاده می کنم.

چیز دیگری هست که بخواهید اضافه کنید؟

اگر می خواهید در مورد من بیشتر بدانید به Bloguission.com مراجعه کنید. در این سایت می توانید راجع به شخصیت من، تفکرات من و ایده های جالب وبلاگ نویسی بخوانید و حتی با سایر کاربران چت کنید. من یک وبلاگ شخصی تر هم دارم که Asnio.com نام دارد.



مصاحبه با فیلیپ هارتمن، مخترع جوان

نوشته شده توسط :مازیار پیرهادی
پنجشنبه 28 شهریور 1392-09:48 ق.ظ

 

فیلیپ هارتمن هشت ساله بود که با ساختن تیرکمان های کوچک اولین گام خود را به سمت کارآفرینی بر داشت و اکنون در سن 15 سالگی در حال ایفای نقش در دو پروژه بزرگ است. یکی از این پروژه ها به فیبرهای نوری مربوط می شود که ارزان تر، کارآمدتر، و مطمئن تر هستند- اختراعی که نام او را به عنوان مخترع جوان سال 2008 به ثبت رساند.

پروژه دیگر او ViperSteam نام دارد. این دستگاه بخار را وارد شیشه جلو اتومبیل می کند و می تواند برفک های آن را در عرض 15 ثانیه آب کند.

اطرافیانتان نسبت به موفقیت شما چه عکس العملی نشان دادند؟

این قبیل مسائل برای خانواده من کاملاً عادی است و به همین خاطر عکس العمل خاصی از سوی خانواده ام دریافت نکردم. در گروه های دیگر مثل تیم تنیسی که در آن بازی می کنم چندان شناخته شده نیستم و دوستانم نمی دانند من یک مخترع و کارآفرین هستم. به همین خاطر گاهی که مرا در اخبار تلویزیون یا مجلات می بینند تعجب می کنند و دیدن عکس العمل های آنها برایم خیلی جالب است.

ViperSteam برای خیلی ها جالب است. تصور کنید در حال رانندگی در جاده هستید و حشرات روی شیشه اتومبیل نشسته اند و تمرکز شما را به هم می ریزند. 20 درصد تصادف ها از اجسامی ناشی می شوند که روی شیشه اتومبیل می افتند و راننده را دچار مشکل می کنند. این اختراع همه این مشکلات را حل می کند و دیگر مجبور نیستید صبح قبل از رفتن به کار برفها را از روی شیشه پاک کنید.

چگونه برای کار خود برنامه ریزی می کنید؟

من هرگز در دوره های آموزش کار و تجارت شرکت نکرده ام ولی همیشه این استعداد در من وجود داشته است. البته همیشه مشاورهایی بوده اند که مرا همراهی کرده اند، مثلاً پدرم و دیگران. اما بهترین راه برای یادگرفتن این است که جلو برویم و آن را انجام بدهیم، من هربار چیزهای بیشتری می آموزم و مطمئنم چیزهایی را که الان دارم یاد می گیرم در دانشگاه نمی توانستم یاد بگیرم.

چیز دیگری هست که دوست داشته باشی بگویی؟

اگر کاری را دوست دارید حتما انجامش بدهید. اما اگر به کاری که می کنید علاقه ندارید حتماً باید آن را رها کنید و به سراغ چیزی بروید که برایتان جذاب باشد. باید عاشق کارتان و عاشق کمک به مردم جهان باشید. اگر فقط برای پول و درآمد کار کنید، هرگز به موفقیت نخواهید رسید.



بنویسید چقدر پول می‌خواهید

نوشته شده توسط :مازیار پیرهادی
پنجشنبه 28 شهریور 1392-09:27 ق.ظ

 

ناپلئون هیل را همه با نام استاد موفیقت در دنیا می‌شناسند. كسی كه می‌تواند نمونه بارز افراد موفقی باشد كه از هیچ به همه چیز رسیده‌اند. ناپلئون هیل از خبرنگاری به جایی رسید كه حالا می‌گوید دیگر در زندگی آروزیی ندارد. او هم به شهرت رسیده است، هم تحصیل كرده و هم یك نویسنده مشهور است و از همه مهم‌تر این‌كه از یك شغل ساده روزنامه‌نگاری حالا به جایی رسیده كه نه تنها كتاب‌هایش سالانه بیش از 30میلیون جلد فروش می‌رود بلكه یكی از ثروتمندان دنیا هم به‌شمار می‌رود. با یك حساب سرانگشتی می‌توان فهمید كه او فقط از فروش كتاب‌هایش در سال چه‌میزان درآمد كسب می‌كند و این جدای از درآمدهای دیگر او مثل سردبیری است.

زیاده‌خواهی از هیل یك ثروتمند ساخت


یكی از دلایل موفقیت او در حرفه‌اش این بود كه همیشه سعی داشت با افراد مشهور دنیا مصاحبه كند و همین مصاحبه با چهره‌های سرشناس باعث شد تا او پله‌های موفقیت را هر چه سریع‌تر طی كند. می‌پرسید چرا؟ چون او رازهای موفقیت افراد سرشناس را می‌پرسید و آن‌را سرمشق زندگی خود قرار می‌داد. ناپلئون با افرادی چون توماس ادیسون، الكساندر گراهام بل، هنری فورد و ویلیام جنینگ برایان مصاحبه كرد. می‌گویند، ادیسون در مصاحبه‌ای كه هیل با او داشت به مزاح به او گفت: «اگر تا الان لامپ التهابی را نساخته بودم به جای این‌كه وقتم را با تو تلف كنم می‌رفتم در آزمایشگاه و به كارم مشغول می‌شدم.» اما هیل به این مصاحبه‌ها قانع نبود و بیشتر می‌خواست. او كه در كودكی و نوجوانی طعم فقر را چشیده بود نمی‌توانست خودش را به موقعیت فعلی‌اش راضی كند. بله، ‌او بیشتر از این‌ها می‌خواست. قدم بعدی برای او نوشتن كتاب بود. بالاخره توانست در سال 1928 كتابی با نام «قوانین موفقیت» را بنویسد كه با استقبال خوبی روبه‌رو شد. با انتشار این كتاب ستاره بخت و اقبال به او روی آورد، میزان درآمد ماهانه او را به 2500 دلار رساند و این میزان تا سال‌ها ثابت بود. این موضوع را درنظر بگیرید كه درآمد ماهانه 2500 دلار آن هم در سال 1928 جزو درآمدهای رویایی افراد بود. هیل كه از موفقیت كتاب اولش حسابی شاد بود باز هم از روحیه زیاده‌خواهی خود كمك گرفت و بعدها كتاب «دینامیت مغزی» را سال 1941 نوشت. او از سال 1919 تا 1920 در مجله قوانین طلایی هیل، سردبیر بود و سال 1930 كتابی در زمینه راهیابی به موفقیت را نوشت. هیل در حیطه موفقیت و رسیدن به ثروت تا حدی به درجه استادی رسیده بود كه از سال 1933 تا 1935 مشاور فرانكلین روزولت، رئیس‌جمهور آمریكا شد و پول خوبی به دست آورد. او سال 1937 در كتاب رشد فكری و ثروت تمامی فرمول‌های رسیدن به موفقیت را ذكر كرد. فكر می‌كنم بعد از خواندن زندگی‌نامه او شنیدن رازهای ثروتمند شدن از زبان او بسیار مفید باشد.

باور كنید راه دیگری جز ثروتمند شدن ندارید


ناپلئون هیل در كتاب خود به نام «بیندیشید و ثروتمند شوید» می‌گوید كه هر جا نیروی تصمیم باشد راهی هم گشوده می‌شود. اگر انسان‌ها پای عقیده خود بایستند و پشتكار داشته باشند خواسته آن‌ها به وسواسی دائمی تبدیل می‌شود و پیروز می‌شود. اگر اندیشه كسب ثروت با هدفی معین و اشتیاق فراوان تركیب شود راه ثروتمند شدن را به شما نشان می‌دهد. به اعتقاد هیل یكی از علت‌های شكست این است كه در برخورد با مشكلات متوقف می‌شویم و دست‌ از تلاش برمی‌داریم. ثروت با یك حالت ذهنی آغاز می‌شود و موفقیت از آن كسانی است كه ذهنیت موفق دارند. آنچه را مغز انسان تصور و باور كند به آن می‌رسد. نمی‌توانید به ثروت زیاد برسید مگر این‌كه در سر اشتیاق فراوان داشته باشید. مثلا داستانی هست كه می‌گوید یك فرمانده موفق قایق‌ها و كشتی‌ها را آتش زد و به سربازان گفت، پشت‌سرتان را نگاه كنید كشتی‌ها سوخته‌‌اند و راه برگشت ندارید. آن‌وقت آن‌ها پیروز شدند.

دیگر آرزویی ندارم‌


می‌گویند سال 1969 هنگامی كه خبرنگار نیوزویك در مصاحبه‌ای از او خواست كه درباره آرزوهایش سخن بگوید در جواب گفت: «زمانی كه مرد جوانی بودم، آرزو داشتم نویسنده شوم و برای رسیدن به این‌آرزو می‌دانستم باید در كاربرد كلمات خبره شوم اما چون پسر فقیری بودم و قادر به تحصیل در دانشگاه نبودم از درس محروم شدم. دوستانم توصیه می‌كردند از آرزوهایم بگذرم و به كار در معدن بپردازم اما عشق به نوشتن در من وجود داشت. بالاخره با تلاش شبانه‌روزی توانستم به آرزویم برسم و در كنار كار به نوشتن نیز بپردازم. اكنون آرزویی ندارم زیرا به اهدافم دست یافته‌ام.»

بنویسید چه‌قدر پول می‌خواهید


هیل اعتقاد دارد برای موفق شدن اول باید بدانی در چه‌چیزی می‌خواهی موفق شوی و از كجا می‌خواهی به كجا برسی. داشتن هدف مهم‌ترین شاه كلید موفقیت است. فرد باید بداند چه می‌خواهد و برای رسیدن به خواسته‌اش پافشاری كند. اگر می‌خواهید پولدار شوید باید بدانید كه چه مقدار پول می‌خواهید و سقف ثروتمند شدن برای شما چیست. شما برای پولدار شدن باید ابتدا از كار خود شروع كنید و در كارتان به موفقیت برسید. از سوی دیگر، یك روش عالی برای موفقیت در كار این است كه افكارتان را روی كاغذ بیاورید. فقط 3 درصد از مردم هدف‌های مشخص دارند و آن‌ها را روی كاغذ می‌آورند. این افراد در مقایسه با افرادی كه از نظر میزان تحصیلات و توانایی برابر یا بهتر از آن‌ها هستند اما به هر دلیلی هرگز وقت خود را صرف روی كاغذ آوردن هدف‌های خود نكرده‌اند، 5 تا 10 برابر بیشتر كارایی دارند. هیل می‌گوید، تنبلی را باید كنار گذاشت و من برای رسیدن به اهدافم تنبلی را كنار گذاشتم و با اعتماد ‌به نفس جلو رفتم و به خواسته‌ام رسیدم و توصیه‌‌ام به همه مردم این است كه اعتماد به نفس خود را تقویت كنند، به آرزوها و اهداف خود ایمان داشته باشند و برای آن‌ها ارزش قائل شوند.



رابطه جالب خواب آلودگی و خلاقیت!

نوشته شده توسط :مازیار پیرهادی
پنجشنبه 28 شهریور 1392-09:02 ق.ظ

 

بیایید این مسئله کوچک را با هم حل کنیم. در عبارت زیر شما حق دارید که فقط با جابجا کردن یک خط، معادله را درست کنید.

IV = III + III

متوجه شدید؟ خیلی ساده است، کافی است که I را از سمت چپ به سمت راست بیاورید تا IV ، تبدیل به VI شود.

۹۲ درصد مردم به سادگی این مسئله کوچک را حل می‌کنند، اما جالب است بدانید که ۹۰ درصد بیمارانی هم که قسمت پیش‌پیشانی یا prefrontal مغزشان هم آسیب دیده و طبعا دچار آسیب شدید توجه و تمرکز هستند، می‌توانند این مسئله را حل کنند.



حالا بیایید مسئله را مشکل‌تر کنیم. این بار این مسئله را حل کنید:

III = III + III

خوب، اگر این مسئله را نمی‌توانید مثل قبلی به سرعت حل کنید، نگرانی ندارد، به خصوص اگر بدانید فقط ۴۳ درصد آدم‌های عادی قادر به حل این مسئله هستند.

اما جالب است بدانید که ۸۲ درصد بیماران مبتلا به آسیب مغزی‌ای که پیشتر اشاره کردم، می‌توانند این مسئله را حل کنند!

چرا این طور است، چرا یک آسیب مغزی، عملکرد بیماران را در این مورد خاص بهتر می‌کند؟

پاسخ در نحوه حل مسئله نهفته است. برای حل مسئله باید با جابجا کردن یکی از خطوط علامت + آن را به علامت = تبدیل کرد تا معادله III = III = III شکل بگیرد.

آدم‌های عادی می‌خواهند با شیوه روتین حل مسئله، یک معادله دوقسمتی را حل کنند و بیشتر روی خود اعداد رومی تمرکز می‌کنند، اما آدم‌هایی که آسیب مغزی دارند، اجباری برای حل مسئله به شیوه روتین در خود نمی‌بینند ، پس روی علائم، درست به اندازه اعداد تمرکز می‌کنند، به شکل متناقضی این بیماران که مشکل ادراکی دارند، نمی‌توانند جستجویشان را فقط محدود روی اعداد کنند، و طیف بیشتری از انتخاب‌ها را دارند و طبعا می‌توانند خیلی راحت‌تر مسئله را حل کنند!

خب! مقصود من از چیزهایی که در بالا گفتم این نیست که چکشی بردارید و به قشر پیشانی مغزتان آسیب بزنید تا خلاق‌تر بشوید. مقصود من این بود که هدایت حیطه توجه و تمرکز، بخشی ضروی در فرایند هوش، نبوغ و خلاقیت است و اگر مغز ما بتواند از اطلاعات بی‌ربط، پاسخ‌هایی برای مشکلات پیدا کند، ما قادر به حل مسائلی می‌شویم که دیگران قادر به حل آنها نیستند.

به تازیگی نتایج تحقیقی که به رهبری ماریک ویث Mareike Wieth در کالج البیون انجام شده بود، بازتاب زیادی در اینترنت پیدا کرده بود. در این تحقیق از ۴۲۸ دانشجو خواسته شد که عادات و اعمالی را که در ۲۴ ساعت شبانه‌روز انجام انجام می دهند بنویسند و بگویند که در صبح یا عصر خلاق‌تر یا هشیارتر هستند.

همان طور که انتظار می‌رفت، بیشتر دانشجوها شب‌بیدار و جغدهای شب بودند، طوری که شرکت در کلاس‌های ۹ صبح برایشان عذاب‌آور بود.

در مرحله بعد تحقیق، محققان مسائلی را به دانشجوها دادند، حل کردن نیمی از معماهای نیاز به یک بینش خلاقانه داشت.

نیمی دیگر از مسائل، مسائل استانداردی مثل سؤالات جبری بودند. این مسائل نیازی به بینش خلاقانه نداشتند، و حل آنها نیاز به تمرکز روتین داشت.

به دانشجوها برای حل مسئله، ۴ دقیقه فرصت داده شد، از نیمی از دانشجوها صبح ساعت هشت و نیم، امتحان گرفته شد و از نیمی دیگر ساعت پنج عصر.

شاید تعجب کنید، اما دانشجوهایی که صبح امتحان داده بودند و انتظار داشتیم که با توجه به خواب‌آلودگی مفرط، نتوانند پاسخ سؤلاتی خلاقانه را بدهند، در پاسخ به سؤالات نیازمند نوآوری، موفق‌تر بودند.


به این ترتیب دانشجوهای خواب آلود این تحقیق، درست مثل بیماران دچار آسیب مغزی، از ناتوانی در تمرکز سود می‌بردند! ذهن آنها سازمان‌بندی نداشت و خواب‌آلود بود و آنها ناخودآگاه راه حل‌هایی را که در شرایط معمول از انها صرف‌نظر می‌کردند، پی می‌گرفتند و به پاسخ سؤآلات می‌رسیدند.

اما در یک تحقیق جالب در دانشگاه ایلینویز شیکاگو، دانشجوهای مست و دانشجوهای هشیار با هم مقایسه شدند. به این دانشجوها تعدادی چیستان داده شد تا حل کنند. این بار هم نتیجه به دست‌امده جالب بود، دانشجوهای مست، ۳۰ درصد عملکرد بهتری داشتند.

این تحقیقات نشان دادند که عدم تمرکزی که خواب‌آلودگی و مستی الکل در پی می‌آورد، صرف‌نظر کردن از افکار جانبی و تداعی‌هایی نامحتمل را دشوارتر می‌کند و باعث تقویت تخیل می‌شود.

البته پیداست که این تحقیقات پیشنهاد نمی‌کنند که با خواب‌آلودگی و ولنگاری، خلاقیت خود را تقویت کنید، بلکه بر اهمیت نگاه متفاوت از زوایای متفاوت برای حل مشکلات و مسائل تأکید می‌کنند.



مارك زوكربرگ، جوانی با 17میلیارد دلار ثروت و یك شبكه معروف

نوشته شده توسط :مازیار پیرهادی
پنجشنبه 28 شهریور 1392-08:52 ق.ظ

کمتر كسی است كه با «مارك زوكربرگ» بنیانگذار شبكه فیس‌بوك آشنا نباشد. او كه به واسطه مالكیت سهام فیس‌بوك امروز به یكی از جوان‌ترین میلیاردرهای جهان تبدیل شده. زوكربرگ اگرچه به فهرست جوان‌ترین مردان ثروتمند جهان راه یافته اما بخش وسیعی از شهرتش را به دلیل تاثیر ویژه‌ای كه در عرصه اطلاعات در جهان داشته، به دست آورده است. مارك علاقه زیادی به مطالعه ادبیات داستانی به‌ویژه آثار منتشر شده در ژانر علمی- تخیلی و مینی‌مالیسم دارد. محبوب‌ترین رمان او «پایان بازی» به قلم «اورسن اسكات كارت» نویسنده اهل ایالات متحده است كه درباره پایان زندگی زمین و سرنوشت بشر به رشته تحریر در آمده. اگر به صفحه شخصی او در شبكه اجتماعی سر بزنید، خواهید دید او بیش از هر چیز به ساختن چیزهای مفید، هك كردن، ساده‌زیستی، فراگیری زبان‌های مختلف و انقلاب درچرخه‌های اطلاعاتی جهان، علاقه‌مند است.

مارك برای شروع اجازه بده یكی از عجیب‌ترین سوال‌های هوادارانت را با تو مطرح كنیم، این شایعه درست است كه تو گوشت نمی‌‌خوری مگر آنكه آن حیوان را خودت شكار كرده باشی؟

این موضوع مربوط به یك قرار شخصی می‌شود؛ من هر سال برای خودم هدفی می‌گذارم كه متناسب با آن كاری جدید و شگفت‌انگیز را تجربه كنم. برای مثال در سال 2012 می‌خواهم زبان چینی و انواع بستن گره‌های كراوات را یاد بگیرم. مسئله شكار و كشتن حیوانات نیز به همین برنامه‌ها برمی‌گردد. سال 2011قصد داشتم بیشتر در جریان چگونگی آماده شدن غذاها قرار بگیرم. به همین دلیل سراغ یكی از دوستانم رفتم و او مرا با مزرعه‌داری و گله‌داری آشنا كرد تا بتوانم از آنها شیوه‌های كاشتن و پرورش سبزی‌ها و چگونگی كشتن بز، مرغ، خوك و حتی خرچنگ را یاد بگیرم و با مراحل آماده‌سازی‌ آنها برای تهیه غذا آشنا شوم. این تجربه بسیار جالب و زیبا بود. وقتی تلاش كردم خودم سبزی بكارم و پرورش دهم یا یك حیوان را بكشم و بعد از آن، گوشتش را برای تهیه غذا استفاده كنم درس‌های زیادی گرفتم؛ اینكه هنگام خوردن غذا متوجه باشم كه چه زحمتی برای تهیه و طبخ آن كشیده شده است. بسیاری از مردم هنگام خوردن غذا متوجه این موضوع نیستند. در نهایت هم تصمیم گرفتم كه گیاه‌خوار باشم مگر آنكه جانوری كه گوشتش را كه بخواهم بخورم را خودم بكشم.

بعضی از مردم معتقدند از ترس مسموم شدن با گوشت‌های فاسد این رویه را پیش گرفته‌ای؟

نه ترس از مسمومیت ندارم البته من به سلامت مواد‌غذایی اهمیت می‌دهم و با این شیوه‌ای كه پیش گرفته‌ام بی‌شك غذاهای سالم‌تری در برنامه غذایی‌ام دارم و از گوشت و سبزی تازه استفاده می‌كنم اما جالب است كه پس از نخستین تجربه ذبح یك بز كمتر سراغ غذاهای گوشتی می‌روم و بیشتر تمایل به خوردن غذاهایی كه با سبزی طبخ شده‌اند دارم. این موضوع اذیتم می‌كند كه حیوانی كشته شود تا گوشتش غذای من شود.

بخش‌هایی از زندگی تو توسط «دیوید فینچر» در فیلم سینمایی «شبكه اجتماعی» به نمایش درآمد اما انگار زیادی به فیلمنامه آن انتقاد داشتی و می‌گفتی كه داستان آن براساس زندگی‌‌ات نبوده؟

ترجیح می‌دادم تا وقتی زنده‌ام هیچ فیلمی درباره من و زندگی خصوصی‌ام و دل‌مشغولی‌هایم ساخته نشود اما به هرحال این اتفاق افتاد. آنچه در این فیلم از من و زندگی خصوصی‌ام ارائه شد با شخصیت واقعی من تفاوت داشت و من از سازندگان این فیلم كه به زندگی خصوصی من سرك كشیده‌اند دل خوشی ندارم. آنها در این فیلم شكست عاطفی مرا بهانه‌ای برای ایجاد شبكه اجتماعی می‌دانند اما واقعیت این است كه پیش از آنكه این ایده به ذهنم برسد من نامزد داشتم و هنوز هم این نامزدی را حفظ كرده‌ام و آنچه در این فیلم نشان داده شد واقعیت نداشت از این خنده‌دار‌تر نشان دادن انگیزه من از ایجاد شبكه اجتماعی این بود كه توسط كارگردان در این فیلم مطرح شده بود؛ در این فیلم به مخاطب القا شده بود كه من بعد از شكست عاطفی این شبكه را ایجاد كرده‌ام؛ این واقعا احمقانه است.

پس حرف و حدیث‌هایی كه درباره انگیزه تو از تاسیس این شبكه وجود دارد، درست نیست؟

زمانی كه هنوز دانشجوی هاروارد بودم وب‌سایتی به نام facemash داشتم كه كاربران این وب‌سایت می‌توانستند برای خودشان محبو‌ب‌ترین دانشجوی دانشگاه را انتخاب كنند؛ البته این انتخاب براساس داده‌ها و عكسی كه از این دانشجویان در پرونده تحصیلی آنها موجود بود صورت می‌گرفت. این وب‌سایت چندان مورد توجه دانشجویان قرار نگرفت به خاطر همین تصمیم گرفتم سایت دیگری را طراحی و به روز كنم و حاصل این ماجراجویی تاسیس شبكه اجتماعی در چهارمین روز ماه فوریه سال 2004 بود. در ماه‌های اول این سایت فقط در اختیار دانشجویان هاروارد بود اما پس از مدتی حضور در آن و داشتن صفحه اطلاعات شخصی برای عموم مردم آزاد شد. اصل ماجرا این بود اما «فینچر» این موضوع را جور دیگری برای مخاطبش تصویر كرده است. وقتی چند هفته بعد از اكران «شبكه اجتماعی» به اصرار دوستانم به تماشای فیلم رفتم، احساس كردم این فیلم اگرچه واقعیت‌های زندگی مرا به مخاطب ارائه نمی‌كند اما فیلم خوش‌ساختی است.

استیو جابز نیز علاقه زیادی به پوشیدن لباس‌های راحت داشت. او همیشه كفش ورزشی، شلوار جین و یك بلوز ساده می‌پوشید. درست مثل لباس‌هایی كه تو انتخاب كرده‌ای. یعنی او را به عنوان الگوی خودت انتخاب كرده‌ای؟

البته شباهت زیادی بین لباس پوشیدن ما وجود دارد اما واقعیت این است كه من از لباس‌های رسمی بیزارم. چه دلیلی وجود دارد كه با تقلید از فرد دیگری خودم را سر زبان‌ها بیندازم آن هم در فهرست بدپوش‌ترین مردان جهان. نه این موضوع صحت ندارد.

تو یكی از جوان‌ترین مردان ثروتمند در جهان هستی درست است كه اهمیت چندانی به ثروتت نمی‌دهی؟

اینكه ترجیح می‌دهم جین و تی‌شرت‌های سبك و ساده بپوشم باعث شده فكر كنید پول برایم بی‌اهمیت است؟ البته كه این‌طور نیست. قدر ثروتی كه دارم را می‌دانم و با كمك آن می‌توانم كارهای زیادی انجام دهم و در كنار آن به افرادی نیز كمك كنم.

خب چرا به پیشنهاد فروش این شبكه كه این اواخر به چند میلیارد دلار رسیده بود، جواب رد دادی؟

این شبكه مثل بچه من است. من آن را به‌وجود آورده‌ام و مثل هر پدر و مادری دوست دارم بزرگ شدن و رشد كردنش را ببینم. تصمیم دارم آن را هدایت كنم و ببینم این شبكه اجتماعی در حال رشد در آینده چه خدماتی را به جامعه جهانی ارائه می‌كند. تصور فروش برایم غیرممكن است حتی اگر با رقم‌های بیش از این سراغم بیایند.

سینماگران به زندگی خصوصی تو علاقه دارند. ظاهرا تنها این افراد به زندگی شخصی تو علاقه ندارند بلكه هكرها هم به این موضوع اهمیت می‌دهند و دائم در حال جست‌وجو در فایل‌های شخصی تو هستند؟

آنها تلاش خودشان را می‌كنند اما واقعیت این است كه چندان موفق نیستند.

اما هكرها عكس‌های شخصی تو را از فایل‌های خصوصی‌ات درمی‌ آورند و آنها را در اینترنت پخش می‌كنند.

واقعیت این است كه آنها به‌دلیل خطای نرم‌افزاری كه در شبكه به‌وجود آمد توانستند به این بخش نفوذ كنند و تعدادی از اسناد و تصویرها را از صفحه من و برخی از كاربران سرقت كنند البته این عكس‌ها چندان عكس‌های خصوصی نبودند، فقط چند عكس‌ من و نامزدم در حال تهیه غذا در این فایل وجود داشت؛ البته عكس‌هایی از یك مهمانی دوستانه و برخی از عكس‌هایی كه در سمینارها و ملاقات‌های رسمی با شخصیت‌های مختلف داشتم.

در برخی از سایت‌های خبری درباره آشنایی تو و نامزدت نوشته‌اند كه در صف سرویس بهداشتی با هم آشنا شده‌اید؟

واقعا این همه كنجكاوی مردم برایم جالب است. ما در یك مهمانی با یكدیگر آشنا شدیم گپ زدیم و این ارتباط ادامه پیدا كرد.

در ماه گذشته هم شركت یاهو معترض شده بود كه مدیران این شبكه ایده‌های این شركت را در حوزه تبلیغات اینترنتی سرقت كرده‌اند؟ در این باره چه نظری داری؟

وكیل این شركت در كالیفرنیا این موضوع را به‌طور رسمی به ما خبر داد. یاهو معتقد است شیوه انتشار تبلیغات اینترنتی و پیام‌هایی كه در این زمینه از طریق شبكه اجتماعی به كاربران ارسال می‌شود به تبلیغات آنها شبیه است اما من به‌عنوان مسئول ارشد این شبكه اجتماعی به شما می‌گویم این مسئله به هیچ وجه صحت ندارد. اگر چه ما رقابت شدیدی با یاهو در این زمینه داریم اما لزومی نمی‌بینیم از ایده‌های این سایت برای جذب مخاطب بیشتر استفاده كنیم. به‌نظرم یاهو با طرح این موضوع درست زمانی كه ما قصد داریم فعالیت‌های خودمان را در بازار بورس تقویت كنیم، قصد دارد به ما و برنامه‌های پیش‌رویمان ضربه بزند؛ البته باید اضافه كنم كه مدیران این شركت پس از رد كردن پیشنهاد چند میلیارد دلاری‌‌برای خرید از دست من كلافه‌اند.


حضور تو در گوگل پلاس و انتخابت به‌عنوان محبوب‌ترین فرد در این شبكه موجب ناراحتی برخی از كاربران شبكه‌اجتماعی و هوادارانت شد.

خب. دراین باره باید بگویم مدیران گوگل تلاش داشتند از حضور من استفاده تبلیغاتی كنند؛ البته آنها در این زمینه چندان موفق نبودند. صفحه من در گوگل پلاس هیچ اطلاعاتی را در اختیار دیگر كاربران قرار نمی‌دهد. هیچ كامنت و پستی در آنجا وجود ندارد و جدیدا این موضوع را فهمیده‌ام كه مدیران گوگل شرایطی را ایجاد كرده‌اند كه هیچ‌یك از افرادی كه صفحه خالی مرا دنبال می‌كنند نتوانند مرا از حلقه افراد دنبال‌كننده خود خارج كنند در‌واقع آنها به هر طریقی مایلند من به‌عنوان یكی از پرمخاطب‌ترین افراد در گوگل پلاس باقی بمانم. اینكه این ا مر چه فایده‌ای برای آنها دارد برای من مشخص نیست اما من در این صفحه فعال نیستم و هیچ موضوعی را در این صفحه با مخاطبانم در میان نمی‌گذارم.

اجازه بده درباه انتخاب رنگ آبی برای این شبكه اجتماعی از تو بپرسم. دلیل این انتخاب چه بوده؟

در ماه‌های گذشته در سایت‌ها و وبلاگ‌های متعددی دیدم كه مردم درباره كوررنگی من صحبت می‌كنند و می‌نویسند؛ اما این صحت ندارد در این مورد می‌توانم بگویم آبی رنگ مورد علاقه من است و این تنها رنگ و كامل‌ترین رنگی است كه در جهان برای من وجود دارد كه سایه روشن‌های آن برایم معنا دارد به همین دلیل این رنگ را برای شبكه انتخاب كرده‌ام البته از انتخاب آن هم راضی‌ام.

اما مسئله‌ای كه در مورد شبكه‌های اجتماعی مورد انتقاد قرار می‌گیرد این است كه انسان‌ها را از زندگی واقعی دور می‌كند و به‌خصوص در مورد جوانان باعث می‌شود آنها شخصیت‌های واقعی خودشان را كنار بگذارند.

این هم از آن حرف‌هاست، زمانی كه در دانشگاه بودم یكی از مشكلات دانشجویان این بود كه نمی‌توانستند وقتی در جاهای مختلف هستند با هم در ارتباط گروهی باشند و با هم كار كنند. حالا شبكه‌های اجتماعی این امكان را فراهم كرده و می‌توانم صدها خوبی برای این شبكه‌های اجتماعی بشمارم. دوست هم ندارم به انتقاداتی كه این‌گونه است جواب بدهم.

یك جمله معروف تو این است كه «من در خانه تلویزیون ندارم» این واقعیت دارد؟
بله.

فكر نمی‌كنی در این صورت دچار مشكلی می‌شوی؟

نه، تا به حال كه دچار مشكل نشده‌ام.

اما در شبكه‌ات در سال 2010 نوشته بودی كه كسی سایتی نمی‌شناسد كه بازی فینال جام‌جهانی فوتبال را پخش كند؟

خب این اشكال من نیست، اشكال رسانه‌ای است، مثل شبكه‌های ماهواره‌ای و تلویزیونی، اینترنت هم رسانه‌ای است كه میلیون‌ها نفر از آن استفاده می‌كنند و باید چنین اتفاقاتی به صورت زنده از آن پخش شود.

فوتبال را دوست داری؟

نمی‌شود گفت كه عاشق فوتبال هستم اما وقتی همه دوستانم در مورد فوتبال حرف می‌زنند طبیعی است كه بخواهم بازی فینال جام‌جهانی را ببینم.

زندگی تو با همه میلیاردرهای جهان فرق می‌كند، واقعا از این شیوه زندگی راضی هستی؟

فكر می‌كنی اگر راضی نبودم این شیوه را ادامه می‌دادم؟ لذت‌های من كم نیستند. من خیلی راحت در خیابان‌ها با دوستانم رفت‌و‌آمد می‌كنم، هرجا كه دلم بخواهد می‌روم و كسی هم مزاحمم نمی‌شود.

به جز اینترنت چه تفریحات دیگری داری؟

فكر می‌كنم به این سوال جواب داده‌ام. آشپزی می‌كنم، با دوستانم حرف می‌زنم، كتاب می‌خوانم و البته در اینترنت می‌چرخم.

می‌توانی یك روز بدون اینترنت زندگی كنی؟

قبلا بارها این كار را كرده‌ام، همین تازگی 3روز با دوستانم به سفر رودخانه‌ای رفته بودیم كه در آن به هیچ تكنولوژی‌ای دسترسی نداشتیم.

فكر می‌كنم به سفر كردن هم علاقه داری. جاهایی كه در جهان دیده‌ای و دوست داشته‌ای كجاها بوده؟

صحرای كالاهاری، آنگوگ تات در كامبوج، پاریس، ونیز، آبشار آنجل و آبشار نیاگارا.

آخرین سوال من در موردی است كه معمولا دوست نداری راجع به آن صحبت كنی، تخمین‌‌ها می‌گویند كه شما 17 میلیارد دلار ثروت دارید؟

پدرم همیشه به من می‌گفت: «سوالی كه جوابش را می‌دانی نپرس.»


 
از كراوات بیزارم

دوست دارم كمی در مورد لباس پوشیدنت صحبت كنیم، چند روز پیش كه در اینترنت جست‌وجو می‌كردم خبری درباره نظرسنجی نشریه GQ درباره بدپوش‌ترین شخصیت سرشناس در جهان به چشمم خورد، نام تو در میان 10 نفر اول این فهرست بود.

اوه. . واقعا متاسفم. در این مورد زیاد شنیده‌ام. خیلی‌ها تی‌شرت، شلوار جین و حتی كفش‌های ورزشی مرا مسخره می‌كنند. خب اهمیتی ندارد. شاید مردم علاقه دارند فردی مثل من كه مسئولیت اداره شبكه اجتماعی را دارم به شیوه خاصی لباس بپوشد اما واقعیت این است كه من تی‌شرت و شلوار جین را به هر لباسی ترجیح می‌دهم. این لباس برای من راحت است، بنابراین دلیلی وجود ندارد خودم را با لباس‌های رسمی آزار بدهم؛ البته در شرایط استثنایی لباس رسمی می‌پوشم مثل وقتی كه قرار است در یك مراسم رسمی حاضر شوم در این شرایط حتی حاضرم كراوات ببندم؛ چیزی كه از وجود آن دور گردنم بیزارم.


توصیه های 5 میلیونر

نوشته شده توسط :مازیار پیرهادی
پنجشنبه 28 شهریور 1392-08:43 ق.ظ

 

همه ما قصه زندگی کسانی مانند استیو جابز و مارک زاکربرگ را، که در جوانی به موفقیت های بزرگ دست یافته اند، می دانیم. اما اکثر افراد موفق معمولاً در سنین میانسالی به موفقیت دست پیدا می کنند. در این جا به 5 نفر از این افراد اشاره می کنیم.

1. باراک اوباما

 

شغل: رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا

سن: 50

سن موفقیت: 43

توصیه: در توانایی های خودتان سرمایه گذاری کنید.

همه باراک اوباما رئیس جمهور آمریکا و فعالیت های حقوقی و سیاسی او را می شناسند. اما جالب است بدانید او و همسرش، میشل اوباما، تا 10 سال بعد از فارغ التحصیلی با مشکلات مالی و وام های دانشجویی دست و پنجه نرم می کردند. اوباما تا قبل از اینکه یک نویسنده میانسال موفق شود از نظر مالی به ثبات نرسیده بود.

موفقیت مالی بزرگ او در سال 2004 یعنی زمانی که 43 ساله بود رخ داد. در آن سال اوباما کتاب خود را تحت عنوان "رویاهای پدرم" مجددا به چاپ رساند. این کتاب که ابتدا در سال 1995 منتشر شده بود، در سال 2004 به موفقیت بسیار دست یافت.

کتاب دوم او، " جسارت امید" در سال 2006 منتشر شد و به مدت 30 هفته پرفروش ترین کتاب آمریکا بود. گزارش شده است که باراک اوباما  تنها در سال 2010 5 میلیون دلار از فروش کتاب هایش به دست آورد که 4.6 میلیون دلار از حقوق ریاست جمهوری اش بیشتر است – که نشان می دهد او یک میلیونر خودساخته است.


2. گری هیون

 

شغل: موسس و مدیر کلوب بدنسازی کروز (Curves)

سن: 57

سن موفقیت: 40

توصیه: " برای ثروتمند شدن لازم است ریسک کنید"

پدر گری هیون در خانواده ای فقیر متولد شده بود و بعدها با تلاش و پشتکار و تاسیس یک کمپانی تولیدی به موفقیت دست یافته بود. هیون که پدرش را به عنوان لگوی خود انتخاب کرده بود، به همراه همسرش دیانا در سال 1992 یک باشگاه بدنسازی زنانه تاسیس کرد. این باشگاه امروزه حدود 10000 شعبه در بیش از 5 کشور جهان دارد.

موفقیت و ثروت هیون به آسانی به دست نیامده است. او در سال 20 سالگی بعد از اخراج از دانشگاه اولین باشگاه خود را تاسیس کرد. او که در سن 25 سالگی به یک میلیونر تبدیل شده بود  در سن 30 سالگی ورشکسته شد.

هیون می گوید " برای موفقیت در سن جوانی باید خوش شانس بود، ولی موفقیت در میانسالی بیش از هر چیز به تجربه نیاز دارد. افراد احساس امنیت و آرامش را دوست دارند. من معتقدم هرچه میزان تحصیلات فرد بیشتر باشد، میزان ریسک پذیری او کمتر خواهد بود. ولی به نظر من برای موفق شدن لازم است خطر کنید و از ریسک کردن نترسید".


3. ماریا مکچینی

 

شغل: رئیس و مدیر عامل شرکت داروسازی QR

سن: 60

سن موفقیت: 49

توصیه: "اگر نمی توانید خود را با تغییرات سریع تطبیق بدهید، شاید هرگز نتوانید یک کارآفرین موفق باشید"

QR یک شرکت داروسازی است که شعبه اصلی آن در فیلادلفیا واقع شده و بر درمان آلزایمر و پارکینسون تمرکز دارد.

خانم مکچینی که از دوران نوجوانی به تحقیق و پژوهش علاقه داشته است، سال ها بعد از فارغ التحصیلی به عنوان محقق در دانشگاه بازل سوئیس مشغول به کار بوده است و در سال 1981 در سن 30 سالکی اولین شغل واقعی خود را ( به عنوان یک دانشمند پژوهشگر) در بوستون پیدا کرده است.

خانم مکچینی در سال 1987 به فیلادلفیا آمد و در شرکتی به کار مشغول شد. او می گوید " در آن شرکت می دیدم که چطور امور را اداره می کنند و به خودم گفتم چرا من نتوانم شرکت خود را داشته باشم؟ "


4. والی آموس

 

شغل: موسس شیرینی فروشی های فیمس آموس (Amos Famous)

سن: 75

سن موفقیت: 40

توصیه: "بزرگترین اشتباهی که یک کارآفرین می تواند مرتکب شود این است که با یک موفقیت کوچک به خودش مغرور شود"

آموس مدتی در اداره پست و سپس در زمینه موسیقی فعالی می کرد اما هیچ یک از این کارها نمی توانست آموس را راضی کند. آموس بعد از مدتی به پختن شیرینی ها و کوکی های خانگی روی آورد و چون مشتری ها از طعم شیرینی ها راضی بودند، آموس مبلغی از دوستانش قرض گرفت و اولین فروشگاه خود را در سال 1975 در لس آنجلس تاسیس کرد.

دردهه 1970 درآمد سالانه فیمس آموس حدود 12 میلیون دلار بود و شیرینی های او تبدیل به یک برند مشهور شده بودند. آموس می گوید " من قبل از آن هیچ تجربه فروشندگی و خرده فروشی نداشتم و به همین دلیل اشتباهات زیادی را مرتکب شدم. اولین اشتباه من این بود که به حرف های کسانی که برایم کار می کردند توجه نمی کردم."

توصیه او برای کارآفرینان آینده این است که " یادتان باشد برای موفقیت به حمایت و کمک دیگران احتیاج دارید. هرگز اجازه ندهید غرور و خودبرتربینی بر شما غلبه کند."


5. مارتا استوارت

 

شغل: موسس و رئیس رسانه های مارتا اسوارت ( MSO)

سن: 70

سن موفقیت: اواخر دهه 30 زندگی و اوایل دهه 40 زندگی

توصیه : "همیشه سعی کنید برندتان را و کیفیت هرچیزی را که تحت عنوان برندتان تولید می شود حفظ کنید."

شاید باورش سخت باشد که این خواننده مشهور 7 سال در وال استریت کار می کرده است. استوارت در سال های 1965 تا 1972 به عنوان دلال سهام در یک شرکت کوچک کار می کرد و بعد درسال 1976 به کار کترینگ مشغول شد. با گذشت یک دهه اکثر مشتری های او شرکت ها و افراد معتبر و مشهور بودند.

در سال های 1982 تا 1990 استوارت چند کتاب از جمله "Entertaining"، "Weddings" و ... را منتشر کرد. در سال 2004 نام استوارت در لیست میلیونر های کشور ثبت شده بود. در حال حاضر خانم استوارت صاحب مجموعه ای بزرگ از رسانه های آنلاین و مکتوب ( بیش از 70 کتاب، 4 وب سایت و 4 مجله) و یک نمایش تلویزیونی است. 
 



پولدارشدن در ایران امروز؛ واقعیت یا رویا؟

نوشته شده توسط :مازیار پیرهادی
چهارشنبه 27 شهریور 1392-09:21 ب.ظ

 

سوال اصلی این پرونده، واضح، صریح و کاملا ساده است. در ایران امروز، ایران دهه نود، می توان پولدار شد یا نمی توان؟ پولدارشدن، یک توهم است یا یک واقعیت که امکان عملی شدنش، فراهم است؟


برای پاسخ دادن به چنین سوال، باید درباره دنیای اطراف و تاریخ اقتصادی جهان و ایران بیشتر بدانیم. بعضی از سوال ها را، واقعا نمی توان فردی جواب داد.

اگر کمی تاریخ تحولات اقتصادی و سیاسی و اجتماعی جهان را دنبال کنید، متوجه خواهید شد که ما سه دوره اقتصادی را پشت سر گذاشته ایم:

1 – دوره زمین محوری

2 – دوره کارخانه محوری

3 – دوره مغزمحوری

دوره اول، به دوره کشاورزی و اقتصاد فئودالی و زمین داری مربوط می شود. در این دوره اگر زمین بیشتری می داشتید، قدرت بیشتری هم نصیبتان می شد و همه چیز حول محور محصولات کشاورزی می گشت.

بیشتر جنگ ها هم برای تصاحب زمین های حاصل خیز صورت می گرفت. دوره دوم، که دوره تحول صنعتی و انقلاب صنعتی لقب گرفته، دوره کارخانه ها و نیروی انسانی و بالابردن تولید تا حد ممکن است. در این دوره، قدرت اقتصادی نصیب کسانی می شد که کارخانه هایی بیشتر می داشتند و از نیروی کار خودشان، بیشترین کار را می کشیدند و بازارهای مصرف بیشتری را به تصرف خودشان درمی آوردند.

و اما دوره نهایی، دوره غلبه اطلاعات و دانش است؛ همین دوره ای که درست در میانه آن به سر می بریم. دوره امروز، همانی است که زمانی چرچیل، سیاستمدار برجسته انگلیسی روزگار جنگ جهانی دوم گفته بود؛ دوره امپراتوری مغزها.

در دوره های گذشته، شما یا باید زورتان زیاد بود تا با تهدید شمشیر و زور بازو و توان نظامی، به ثروت می رسیدید؛ یا اینکه شاهزاده و نجیب زاده بودید یا یک جورهایی خودتان را وصل می کردید به اصل کاری ها و چاپلوس می شدید. در دوره دوم، باید پول بسیاری می داشتید تا کارخانه خریده و تولید کنید و البته تا حدودی هم رابطه های سیاسی تا بتوانید بازارهای بیشتری را فتح کنید.


اما فتح دنیای امروز ما، فتح اطلاعاتی و به اصطلاح قدرت نرم است. قدرت نرم هم، با محوریت اطلاعات، دانش و مدیریت دانش شکل می گیرد. ساده تر بگوییم: اقتصاد امروز، اقتصاد دانش بنیان است؛ و دوره اقتصاد زمین محور و زورمحور و پول محور گذشته است. حالا چرا بعضی ها عقیده دارند که هنوز ما در روزگاران گذشته به سر می بریم، علتش مشخص نیست و ما هم از این ادعا، چیزی درک نمی کنیم.

در مقابل این ایده، این ایراد مطرح می شود: اقتصاد دانش بنیان، متعلق به جهان اول و در نهایت جهان دوم است و ربطی به جهان سوم که ایران نیز جزیی از آن باشد، ندارد و پاسخ کاملا روشن است: ما طی سال های اخیر، با پدیده ای به نام «جهانی سازی» یا «جهانی شدن» رو به رو هستیم و این پدیده، همه کشورها را، به یک اندازه دارد تحت تاثیر خودش قرار می دهد؛ چه این کشورها، جهان اولی باشند، جهان دومی یا جهان سومی.

این، واقعیت جهان امروز ماست که جامعه شناسان و اندیشمندان، روی آن اتفاق نظر دارند. جهانی شدن هم یک اتفاق ارتباطاتی است. یعنی شما بسیار راحت تر از گذشته، با نقاط دیگر ارتباط برقرار می کنید و مدل و شکل این ارتباط گرفتن، بسیار متحول و پیشرفته تر شده است. شما حالا در دورترین نقطه ایران، با اینترنت وایمکس، می توانید آخرین اخبار بورس های نیویورک و هنگ کنگ را رصد کنید و جهانی سازی و جهانی شدن، دقیقا یعنی همین اتفاق.

پس نمی توان ادعا کرد که ما، جزیره ای دورافتاده از جهان امروزیم. از ویژگی های جهان امروز، فرصت های برابر بیشتر نسبت به گذشته است. امروزه امکان پولدارشدن برای تعداد بیشتری فراهم است؛ بدون اینکه تفاوت عمده ای با دیگران داشته باشند.

ایران امروز ما نیز، بخشی از جهانی است که به شدت جهانی شده است. فرصت های برابر، به نسبت گذشته، بیشتر شده اند. شکل گیری قشر متوسط، به ظهور یقه سفیدهای بیشتری در ایران کمک کرده است.

چه بخواهید و چه نخواهید، باید باور کنیم که طرز فکر پول و پارتی و پست و مقام و چیزهایی از این قبیل، متعلق به تاریخ گذشته است و امروزه، هیچ کاربردی ندارد. کسانی هم که این جا به جایی را درک نکنند، لابد نمی توانند به ادراکات بیشتری نسبت به زمانه خودشان برسند و این اتفاق، درست شبیه آن است که صورت حساب های بزرگ و گسترده را، با چرتکه حساب کنیم؛ درحالی که با اکسل و برنامه های حسابداری پیشرفته، به راحتی آب خوردن و با ضریب خطای کمتری می توان آن را به سرانجامی نیک رساند.

می خندید؟ باور کنید طرز تفکری که پول و پارتی و... را هنوز محور می داند، دست کمی از این مثال ندارد. روزگار ما عوض شده است و این حرف ها، نشانه عدم درک واقعیت های تاریخی و امروزی است. البته از هر کسی نمی توان انتظار چنین ادراک بالایی را داشت و این، تلخی این طنز نه چندان خنده دار است.



بهترین اشتباه در كسب‌وكار از زبان مارك كوبان

نوشته شده توسط :مازیار پیرهادی
چهارشنبه 27 شهریور 1392-05:40 ب.ظ

 

بگذارید همین ابتدا شما را با اصل ماجرا مواجه کنم: مارک کوبان همیشه از زندگی‌اش لذت می‌برد و همواره سرشار از هیجان و شادی‌ است. اما چرا؟ چون او دوران مدیدی از زندگیش را با تعداد زیادی از دوستانش سپری کرده است.
مارک کوبان دست به هر کاری زده است: او شرکت دات کام را به راه انداخت و البته میلیون‌ها دلار سود کرد. اما مارک هم اکنون مالک یک تیم حرفه‌ای بسکتبال به نام دالاس موریکس است. او بیرون زمین بازی، روی صندلی می‌نشیند و شدیدا تیمش را تشویق می‌کند. اما وقتی داور مسابقه علیه تیمش رای می‌دهد، شروع به داد و بیداد می‌کند. همراه با هواداران تیمش سر و صدا به پا می‌کند و مورد تشویق قرار می‌گیرد. او واقعا زندگی زیبایی دارد! یک زندگی که سرشار از هیجان و غرق در رویا و خاطره است. به قول خودش همواره با هیجانات تجربه‌نشده و جدید سر و کار دارد. اصلا آیا زندگی از این بهتر هم می‌شود؟



اما یقینا او هم مشکلات خاص خودش را داشته است، زیرا زندگی همواره کاملا متناسب حال و روز ما نیست. همواره پستی و بلندی‌هایی در زندگی هست. مارک هم گاهی عصبی می‌شود و از زندگی می‌نالد. مثلا وقتی حین بازی خیلی داد و فریاد به پا می‌کند یا علیه داورها دست به مصاحبه‌ها و گفت‌وگوهای جنجالی می‌زند و حتی وقتی با بازیکنان تیم حریف درگیر می‌شود. برخی اوقات او جنجال‌های عظیمی علیه داورها و عملکردشان در زمین بازی به راه می‌اندازد و فضای ورزشی را به آشوب می کشاند، اما مارک کوبان بسیار مطمئن و مصر است.

او اعتقادی راسخ به تیمش دارد و با تمام وجود از آن حمایت می‌کند. البته همه می‌دانند که مسائل مالی مخرب اعصاب و روحیه‌اند! بنابر مقررات لیگ بسکتبال آمریکا برخی توهین‌ها و اعتراض‌ها با جریمه‌ها و غرامت‌های سنگینی مواجه می‌شود. به همین خاطر او باید گاهی نزدیک به صدها هزار دلار برای هر بازی و مجموعا یک و نیم میلیون دلار برای هر فصل پرداخت کند. در هر حال، مارک نمی‌تواند دست از اعتراض بکشد و هیجان و عشقش به بسکتبال دالاس را لحظه‌ای فراموش کند. در واقع، او ابدا قصد توهین به هیچ کسی را ندارد، بلکه بی‌وقفه دارد حرص و جوش موفقیت تیمش را می خورد! اما شاید مسائل مالی و چنین غرامت‌هایی دغدغه چندان مهمی برای موسس شرکت دات کام نباشند. هیجان هم بخش بسیار مهمی از مدیریت و تیمداری او به حساب می‌آید، پس باید هزینه‌های خودش را نیز داشته باشد!

مارک کوبان دوست دارد تا بهای آزادی‌های کلامی خودش را بپردازد. او می‌گوید حق دارد که به عنوان مدیر یک تیم بزرگ بسکتبال در آمریکا، درباره بازی‌ها نظرش را آزادانه بگوید. به اعتقاد او همه باید بتوانند از همدیگر انتقاد کنند. او می‌گوید که «نمی‌توان هرگز مرتکب اشتباه نشد، اما می‌توان اشتباهات را کاهش داد». البته او حق اعتراض آزاد و مستقیم به داورها و مدیران لیگ بسکتبال را متعلق به همه اهالی بسکتبال می‌داند.

مثلا یک بار او به شدت از مدیران برجسته لیگ بسکتبال حرفه‌ای آمریکا (یعنی ان.بی.ای) انتقاد کرده بود. او در مصاحبه‌ای جنجالی درباره آنها گفته بود که «آنها نمی‌توانند از پس مدیریت لیگ برآیند و توانایی چندانی برای مدیریت ندارند. بهتر است به دنبال گزینه‌های بهتری برای مدیریت لیگ بسکتبال باشیم». او بارها تاکید کرده است که هیچ مشکلی با لیگ بسکتبال ندارد، بلکه مدیران این لیگ را ناتوان می‌بیند. این حرف‌ها جار و جنجال فراوانی در زمان خودشان به پا کرده بود و تهمت‌های زیادی بین طرفین درگیری رد و بدل شده بود. به اعتقاد مارک کوبان، مدیریت مساله مهمی در هر عرصه‌ای به حساب می‌آید، اما به نظر می‌رسد اهالی بسکتبال توجه چندانی به شیوه مدرن مدیریت در عرصه ورزش ندارند.


پدر مارک، روکش‌های پارچه‌ای، چرمی، کتان و پشمی داخل ماشین‌ها را تعمیر یا تعویض می‌کرد. مارک دوران زیادی از کودکی‌اش را نزد پدرش گذراند. او بعداً شغل‌های زیادی داشت: فروشنده، مستخدم، مبلغ، تبلیغات‌چی و حتی مسوول پخش موسیقی در کافه‌ها. او هرگز در این دوران نتوانست پول چندانی به جیب بزند. درآمدهای اصلی او پس از راه‌اندازی شرکتی به نام میکروسولوشن در دهه 80 آغاز شد. این شرکت بیشتر به خدمات و کسب و کارهای مرتبط با امور رایانه‌ای می‌پرداخت. با این وجود، او شرکت را در سال 1990 فروخت و اولین سرمایه‌های میلیونی را به چنگ آورد. البته، زمان زیادی نگذشت که او به سرمایه‌های میلیارد دلاری نیز نزدیک شد.

جالب است که مارک هنوز هم لباس‌های کارگری و مستخدمی به تن می‌کند. اگر او را از تلویزیون هم دیده باشید، نمی توانید وقتی او را از نزدیک دیدید بشتاسید. او را از روی ظاهرش نمی‌توان شناخت. باید به سراغ ویژگی‌های شخصیتی و توانایی‌های او رفت. او بسیار خلاق و باهوش است. ذهن تند و تیزی دارد و تصمیم‌های سریع و صحیحی می‌گیرد. انرژی‌اش را در مسیر درست هدایت می‌کند و اغلب دقیقا به هدف می‌زند.


او در دهه 90 وب سایت موفق www.broadcast.com را افتتاح کرد، زیرا دوست داشت بازی‌های بسکتبال در دانشگاه ایندیانا را به صورت زنده ببیند و برای همگان نیز پخش کند. جالب است که او دست آخر این وب‌سایت را در ازای 6 میلیون دلار به شرکت بزرگ و معروف یاهو (Yahoo) فروخت. او باید این شرکت را نیز همچون قبلی می‌فروخت، چراکه پایان خوبی در انتظارش نبود. در واقع، مارک تا جای ممکن از یک شرکت کار می‌کشد. اما به محض اینکه روند شرکت را چندان موفق نمی‌بیند، دست به فروش آن می‌زند.


اکثر وب‌سایت‌هایی که او تاسیس کرده است (همچون دات کام و برود کست) کارنامه موفقی دارند و فروش خوبی داشته‌اند. اما مارک چگونه یک میلیاردر باقی مانده است؟ وقتی همه پول‌اش را از شرکت یاهو دریافت کرد، فکرهای تازه‌ای به ذهن‌اش خطور کرده بود. اما چندان رغبت به ادامه کار و پی‌گرفتن ایده‌هایش در عرصه کسب و کار نداشت. دیگر مسوول برنامه‌های دات کام نبود و اکنون می‌توانست به آینده دیگری فکر کند. با این حال، باید گفت مارک کوبان تنها تاجری است که هرگز یک تاجر نبوده است!


«بزرگ‌ترین اشتباه مارک کوبان به زبان خودش»

من و دوستانم طی سال اول تحصیلات‌مان در دانشگاه به سه دسته تقسیم شده بودیم. هر دسته اعضا و مبلغ‌های خاص خودش را داشت. آن زمان هر دسته‌ای سعی می‌کرد تا مشغولیت‌ها و امور خاص خودش را داشته باشد. سن‌مان حتی به 21 سال هم قد نمی‌داد، اما تصمیم گرفتیم تا به طور مشترک یک کافه دانشجویی احداث کنیم. راست‌اش آن روزها همراه با همدیگرخیلی پول درمی‌آوردیم. بهار سپری شده بود و اوضاع چندان نامناسب هم به نظر نمی‌رسید. پس از تابستان بود که به دوستم گفتم «می‌دانی نظرم چیست؟ ما باید پی این کار را بگیریم. کافه دانشجویی ما تاکنون خیلی خوب جواب داده است. چرا یک کافه بزرگ‌تر نداشته باشیم؟ باید به یک کافه‌چی واقعی بدل بشویم!» و این دقیقا همان کاری بود که انجام دادیم.

پس ما تصمیم گرفتیم کارمان را جدی ادامه دهیم.یادش بخیر! 12 فوریه 1979 یکی از سال‌های خوب این دوران بود. دوران خوشی را سپری کردیم و پول خوبی هم به جیب زدیم. دوستانم مدام به کافه سر می‌زدند و اوضاع مالی خوب بود. برخلاف کافه‌های رایج، کافه ما هیچ زرق و برقی نداشت و هیچ چیز جز فضایی برای گفت‌وگو نداشت. آن زمان به خودم گفتم این خیلی عالی است. ما هیچ شباهتی به کافه‌های بزرگ و پر رفت و آمد نداریم، مشتری‌های ما ثابت هستند، همهمه چندانی در اینجا وجود ندارد؛ اما همه چیز خوب است و همه از ما راضی هستند.

احساس می‌کردیم داریم کار تازه و سالمی انجام می‌دهیم و مثل کافه‌های مرسوم زیاد شلوغ نمی‌کنیم. تقریبا هیچ برنامه موسیقی‌ در کافه ما اجرا نمی‌شد. صبح‌ها زود شروع به کار می‌کردیم و شب‌ها هم تا نه شب بیشتر کار نمی‌کردیم. این دوران واقعا طلایی و سرشار از هیجانات صمیمانه و دوستانه بود. البته همین جا باید اضافه کرد که اکثر مشتری‌های ما عملا همان دوستان ما و خانواده‌هایشان به حساب می‌آمدند.

اما زمان زیادی نگذشت که اغلب دوستانم بنا به دلایل مختلف از شهرمان رفتند. برخی برای ادامه تحصیلات به شهرهای دیگر منتقل شدند و برخی دیگر نیز مهاجرت كردند. عده زیادی از دوستانم به دلایل کاری دیگر رفت و آمد زیادی به کافه نداشتند. برخی از آنها هم رفته رفته از من، کافه من و اخلاقیات خاص این کافه خسته شدند.


نتیجه اینکه بنا به دلایل زیادی دوستانم دیگر چندان به کافه سر نمی‌زدند و فضای کلی کافه هر چه بیشتر و بیشتر خلوت‌ می‌شد. زمان زیادی نگذشت که خودم را تنها یافتم. واقعیت این بود که کافه اوضاع خوبی نداشت. دخل و خرج‌مان به هم نمی خورد. به هر حال، ما تصمیم گرفته بودیم که کافه‌ای معمولی و بدون زرق و برق، بدون سر و صدا و بدون همهمه باقی بمانیم. فکر می‌کردم با اتکا و پشتیبانی دوستانم می‌توانیم سال‌های سال با همدیگر باشیم و از نوشیدن قهوه و کیک در کنار یکدیگر لذت ببریم.

اما این خیالی بیش نبود. در واقع، رویایی کودکانه بود که من را با شکست مالی نسبتا بزرگی مواجه کرد. واقعیت این بود که هر کسی درگیر زندگی خودش می‌شود و مناسبات منحصر به فرد خودش را دارد. پس من بیش از اندازه به دوستان و روابطم وابسته بودم. در واقع باید اعتراف کنم که حتی سرمایه‌گذاری‌های من نیز به آنها متکی بود. این اتفاق شکست بزرگی در زندگی مالی من محسوب می‌شود؛ اما درس‌های آموزنده زیادی نیز از آن گرفته‌ام. البته این درس‌ها هیچ ربطی به مسائل مالی ندارند. یاد گرفتم که باید عقل و احساس را در کنار یکدیگر به کار ببندم و اسیر هیجانات دوره‌ای نشوم.

البته هرگز انکار نمی‌کنم که دوران آغازین کار کافه، بخشی از زیباترین و دلنشین‌ترین دوران زندگی من را رقم زده‌ است. تقریبا همه دوستانم خاطراتی بی‌نظیر از آن دوران دارند و همه از آن به نیکی یاد می‌کنند؛ اما آن کافه و ماجرایش با قصه‌ای تلخ برای من تمام شد و کوله‌باری از خاطرات، رویاها، شکست‌ها، دوستی‌ها، خنده‌ها و تنهایی‌ها را به جا گذاشت.

«درباره مارک کوبان»

مارک کوبان تیم بسکتبال دالاس موریکس را در 14 ژانویه سال 2000 خریداری کرد. او حالا به هیجانات دوران جوانی‌اش بازگشته است و دارد خانواده جدیدی را تشکیل می‌دهد. تقریبا همه تجربیات اقتصادی او با همدیگر تفاوت دارند: مستخدم، مدیر، کافه‌چی، خیاط ماشین، مدرس و غیره. امروزه همه در آمریکا می‌دانند که بازی‌های دالاس چیزی بیشتر از یک بازی به حساب می‌آید. شاید همین مورد مهم‌ترین اثر حضور مارک کوبان در راس گروه مدیریتی این تیم مشهور باشد.

او طی سال‌های 2001 تا 2002 حضور فعالی در برنامه‌های تلویزیونی زیادی همچون دایرکت تی‌وی در کانال 199 شبکه داخلی آمریکا داشت. حتی برنامه‌های ورزشی تلویزیون نیز پس از حضور او با هیجان تازه‌ای دست و پنجه نرم می‌کنند. می‌توان مدعی شد که هر جا مارک کوبان وارد می‌شود، هیجان نیز افزایش می‌‌یابد و فضا غرق در شادمانی و اشتیاق می‌شود. او این روزها، علاوه بر مالکیت تیم بسکتبال دالاس موریکس آمریکا، یکی از سرمایه‌گذارهای اصلی در صنایع تکنولوژیک و رایانه‌ای به حساب می‌آید.



راز موفقیت خودکار بیک از زبان موسس آن!

نوشته شده توسط :مازیار پیرهادی
چهارشنبه 27 شهریور 1392-05:03 ب.ظ

 

هرطور حساب كنید همه ما ایرانی‌ها به علی‌اكبر رفوگران مدیونیم. او كسی است كه برای نخستین‌بار خودكار را به ایرانیان معرفی كرد، هرچند این وسیله اختراع خودش نبود ولی او كسی است كه برای اولین بار در 50 سال پیش دست به كار شد و جلوی واردات خودكار به ایران را گرفت. او حتی خودش اسم خودكار را برای این نوشت‌افزار انتخاب كرد؛ نامی كه معتقد است اسم مناسبی برای این وسیله نوشتنی نیست! او به گردن تمام ما حق دارد و باید به احترامش كلاه مان را از سر برداریم و درود بفرستیم به همه تلاش‌هایی كه در این سال‌ها كرده است. او نام بزرگی است، پدر خودكار ایرانی اجازه داد داستان زندگی پربارش را برای شما خوانندگان مجله تپش نقل كنیم.

از بدو تولد 1309


علی‌اكبر رفوگران هستم، پدرم به‌ دلیل شغلی كه داشت، به تحریریان معروف بود. شغل لوازم‌التحریرفروشی، یك شغل موروثی در خانواده ما بوده است. پدربزرگم بازرگان نوشت‌افزار و لوازم‌التحریر بود و از اروپا و كشورهای دیگر، قلم و نوشت‌افزار به ایران می‌آورد و حتی برادران پدربزرگ، همگی در این حرفه بودند. من و عموهایم نیز از بچگی كنار پدرم به این شغل مشغول بودیم.

نوآوری از همان روز اول 1330


سال‌1330 درحالی‌كه تازه ازدواج كرده بودم و تشكیل زندگی داده بودم، پیش پدرم شاگردی می‌كردم. پدرم یك محموله بزرگ مداد ژاپنی خریده بود. آن زمان اجناس ژاپنی ‌كیفیت خوبی نداشتند و پرطرفدار نبودند. همان موقع فكر كردم ‌چه كار كنم تا این مدادها به فروش برسند تا هم پدرم از دست آنها خلاص شود هم خودم بتوانم پولی به‌دست بیاورم و هم جلوی پدر و همسرم خودی نشان دهم. دیدم می‌توان كاری كرد كه این مدادها بچه‌پسند شوند. غروب آن روز به كارگاه یك جوان ارمنی كه قالب‌ساز بود رفتم و از او خواستم قالب كله‌عصا بسازد كه وقتی روی مداد قرار می‌گیرد، مداد به شكل یك عصای كوچك در‌بیاید و قالب كوچكی هم بسازد كه به‌وسیله آن، 2 مداد روی هم سوار شوند.‌ ‌او ایده‌ام را به‌خوبی اجرا كرد و مداد در واقع عصایی به طول 2 مداد با منگوله‌ای در قسمت بالا خیلی زیبا و بچه‌پسند شد و مطمئن شدم كه با سود فروش آنها، می‌توانم سرمایه ‌خوبی دست و پا كنم. فردا صبح نزد پدرم رفتم و همه مدادها را خریدم. او ابتدا فكر كرد من دیوانه شده‌ام ولی با اصرار من، مدادها را‌ فروخت و من هم تغییراتی كه در نظرم بود روی مدادها اجرا كردم و در طول چند ‌روز، همه مدادها را فروختم و پول‌خوبی به‌ دست آوردم. بعد از آن، تصمیم گرفتم تجارت كنم و چون پدرم به‌اصطلاح بنكداری می‌كرد و به تجارت خارجی رضایت نمی‌داد، از او جدا شدم و در بازار بین‌الحرمین پاساژ مهتاش، یك مغازه خریدم و شروع به كار كردم.

ابتكار، ابتكار و باز هم ابتكار 1331


وقتی از پدرم جدا شدم، سرمایه ‌كمی داشتم كه برای كارهای بزرگ كفایت نمی‌كرد. جنگ ‌جهانی تازه تمام شده بود و آلمان از ویرانه‌‌ای بلند شده بود و كارخانه‌ها یكی‌یكی ‌شروع به كار كرده بودند. من مكاتباتم را با آنها آغاز كردم و هر‌روز كاتالوگ‌ها و نمونه‌های مختلفی به‌دستم می‌رسید و حسرت می‌خوردم كه چرا نمی‌توانم روی آنها كار كنم تا اینكه كاتالوگ یك عكس‌برگردان به دستم رسید. همان موقع یك طرح جالب به ذهنم خطور كرد؛ پیش یك استاد خطاط رفتم جمله «فالله خیرحافظا» را ‌دادم كه ‌به خط زیبا‌ بنویسد، 2 تا طاووس هم از كتاب بریدم و كنارش گذاشتم و آن را داخل پاكت گذاشتم و یك‌نامه هم ضمیمه‌اش كردم كه‌10‌هزار عدد از این طرح برایم چاپ كنید اما تا یك ماه خبری نشد.

بسته‌ای كه مرا پولدار كرد 1332


ماجرا را به كلی فراموش كرده بودم و مشغول كارهای خودم بودم تا اینكه یك كارتن از آلمان به دستم رسید. وقتی آن را باز كردم، دیدم طرحم را به‌صورت عكس‌برگردان چاپ كرده‌اند. به شاگردم هزارتا از این عكس‌برگردان‌ها را دادم و گفتم: «تا اینها را نفروختی، مغازه نیا، اگر یك‌ماه هم طول كشید، اشكالی ندارد. شما مرخصی تا اینها را بفروشی». چند‌ساعت بعد برگشت و گفت: «همه را فروختم!» من قیمت هر برچسب را 5 ریال تعیین كرده بودم و در‌عرض چند ‌روز همه را فروختیم تا اینكه یك بسته دیگر رسید. همین‌طور هفته‌به‌هفته یك بسته‌ 10‌هزار‌تایی می‌رسید و ما كلی تعجب كرده بودیم!

شراكت دوباره با پدر 1333


تقریبا با آخرین بسته‌ها یك نامه هم از آن شركت آلمانی به دستمان رسید كه گفته بود: «چون قیمت ‌10‌هزار‌تا از این برچسب‌ها با 200‌هزار‌تای آن یكی است، برایتان‌ 200‌هزار تا چاپ كردیم و شما پول 10 هزارتا را بدهید». اوضاع طوری شده بود كه به‌صورت وحشتناكی سود كردیم چون ما در ازای هر 10‌ برچسب باید یك ریال به‌شركت می‌دادیم و اگر این نامه همان روزهای اول به دستمان می‌رسید، من قطعا قیمت را خیلی پایین‌تر می‌گذاشتم. با این طرح و طرح‌ دعای «وان‌یكاد» و چند طرح دیگر، كارمان به‌شدت رونق گرفت و طوری شد كه فرصت نمی‌كردیم حتی مشتری را جواب بدهیم و تا بازاری‌ها بفهمند كه این برچسب‌ها چیست و از كجا می‌آید من توانستم سرمایه خوبی به دست بیاورم. بعد از مدتی پدرم موافقت كرد تا دوباره با هم كار كنیم و كار تجارت و واردات را به كارش اضافه كنیم و همراه پدر و برادر بزرگم شركتی تاسیس كردیم و كالاهای مختلفی در آن تولید و وارد كردیم.

حجره‌ای كه خرج ما را نمی‌داد 1335


حجره پدرم فقط 12 متر بود و واقعا گنجایش 3 نفر را نداشت، هرچند با اضافه كردن واردات و ثبت نمایندگی بیك به بیشتر‌شدن درآمد كمك كرده بودم اما روح بلندپروازانه من و كارخانه فعال بیك من را به فكر تولید خودكار در ایران انداخت. پدرم را متقاعد كردم به فرانسه برویم و از بیك بخواهیم كه اجازه تولید خودكار بیك را در ‌ایران به ما بدهد، ابتدا او راضی نمی‌شد اما وقتی اصرار من را دید سرانجام با اكراه رضایت داد، در یك سفر طولانی و مخاطره‌‌آمیز از راه عراق، اردن، سوریه و لبنان، ایتالیا و آلمان به فرانسه رسیدیم كه خود سفرمان یك دنیا خاطره و داستان دارد كه همه آنها را در كتاب خاطراتم آورده‌ام.

خودكار، خودكار شد 1335


زمانی كه هنوز قلم، سرقلم، مداد و خودنویس ابزار نوشتن بودند و كسی خودكار را نمی‌شناخت، یك روز دلالی نمونه‌ای را برای فروش به حجره پدرم آورد كه همان خودكار «بیك» بود. نمونه را به پدرم نشان داد، پدرم گفت: «چطور كار می‌كند؟ جوهر را چطور داخل آن می‌ریزند؟» و من هم كه می‌دانستم این نوشت‌افزار چیست، گفتم: «خودكار است و نیازی به ریختن جوهر در آن ندارد.» جالب است كه از آن به بعد نام خودكار روی آن باقی ماند و با اینكه اصلا اسم جالبی برای آن نیست و می‌توانست اسم دیگری داشته باشد. نماینده خودكار بیك فردی به نام كلیمیان بود و ما از او خودكارهای بیك فرانسوی را می‌خریدیم و پخش می‌كردیم. 3‌سال بود كه خودكار به ایران آمده بود و اصلا طرفداری نداشت، در كل این سال‌ها 500 هزار‌تا از آن هم فروش نرفته بود. همان روزها رئیس صادرات بیك فرانسه به ایران آمده بود. پسر كلیمیان از من خواست به واسطه آشنایی‌ام با زبان خارجی او را در بازار بچرخانم. این آقا كه اسمش لوك بود، حین گردش در بازار به من گفت: «چطور می‌توانیم كاری كنیم كه فروش خودكار بیك در ایران بالا برود؟»

به او گفتم: «نوشته‌ای از آقای كلیمیان بگیرید كه حداقل تا 10 سال این كالا را به كسی جز ما نفروشد. من قول می‌دهم امسال فروش آن را به 2 میلیون‌ برسانم». او گفت: «كلیمیان به شما چند می‌فروشد؟» گفتم: «8ریال» گفت: «عجب دلال ‌گران‌قیمتی» و دیگر چیزی نگفت. وقتی به پاریس برگشت از نماینده تبلیغات‌ «شركت آگهی زیبا» با تلگراف وضع اعتباری ما را سؤال می‌كند و می‌گوید حاضر است برای ما چك سفید بدهد. این بود كه آقای لوك تلگرافی فرستاد و گفت: «از این به بعد نماینده خودكار بیك در ایران شما هستید و باید مستقیما سفارش‌های خود را به ما بدهید.» وقتی پدرم از ماجرا باخبر شد، نه تنها خوشحال نشد بلكه برافروخته شد و گفت: «من این كار را نمی‌كنم». به او گفتم: «‌بیك فرانسه تصمیم خودش را گرفته و اگر ما قبول نكنیم، به ‌كس ‌دیگری می‌دهد». پدرم در صورتی رضایت داد ما نماینده بیك شویم كه با توافق كلیمیان مبلغ 100هزار تومان به آنها بدهیم كه پول هنگفتی بود و اینطور بود كه ما نماینده بیك در ایران شدیم.

اجازه تولید خودكار را گرفتم 1336


در پاریس به كمك آقای لوك به دیدار آقای بیك، موسس و رئیس كارخانه بیك رفتم بدون مقدمه‌‌ معمول گفت: «آقای رفوگران چه كاری می‌توانم برایتان بكنم؟» من كه از قبل برای این لحظه خودم را آماده كرده بودم و یك كیف پر از پول كه چشم هر كسی را خیره می‌كرد با خود برده بودم را باز كردم و به او گفتم: «آقای بیك، یك ماشین تزریق پلاستیك از آنها كه اضافه دارید به اضافه یك قالب خودكار دست‌دوم به من بفروشید و پولش را همین الان بردارید، من می‌برم تهران اگر توانستم تولید را به سطحی برسانم كه مورد رضایت شما باشد، اجازه تولید خودكار بیك در ایران را به من بدهید، اگر نتوانستم ماشین تزریق را نگه می‌دارم و قالب را به شما برمی‌گردانم تا سر فرصت به هر كس خواستید بفروشید و بعد پولش را به من بدهید».

آقای بیك كه چشمش به اسكناس‌ها افتاده بود و مطمئن بودم نمی‌تواند دل از آنها بكند، لبخندی زد و گفت:‌« این پشتكار را به شما تبریك می‌گویم».

شركت قلم خودكار 1347


وقتی به ایران برگشتیم، شركتی به نام «شركت صنعتی قلم‌خودكار»، تشكیل دادیم، به این ترتیب كه پدرم 34درصد، برادر بزرگم (عباس) 33درصد و من 33 درصد سهام داشتیم. با خرید یك قطعه زمین در تهران‌نو با سرعت، ساخت كارخانه را شروع كردیم و وقتی ماشین‌ها به تهران رسید، همه چیز آماده بود. 3 ماه طول كشید تا نخستین محصول به دست آمد. در آن روزگار افراد تحصیلكرده فنی بسیار كم بودند. دستگاه تزریق پلاستیك كه امروزه از ساده‌ترین دستگاه‌هاست، برای ما آن روزها غولی بود. به هر حال به هر زحمتی بود، یك شاخه از تولیدات خود را به فرانسه فرستادیم و جالب اینكه تلگراف آمد آقای بیك گفته‌اند از رفوگران بپرسید، چه كار كرده كه چنین محصول‌ خوبی تولید كرده است و چه موادی مصرف كرده‌اند كه خودكار به این با‌كیفیتی ساخته‌اند و این تلگراف شادی‌بخش به منز‌له جواز كار ما محسوب می‌شد و از اینجا به بعد را دیگر همه می‌دانند كه چطور خودكار بیك همدم همه ایرانیان شد و ما میلیون‌ها خودكار تولید كردیم.

كارخانه مدادسازی 1350


پس از چند سال كه من مشغول تولید خودكار بودم، توسط شخصی پیشنهاد خرید كارخانه مداد به من شد. این كارخانه مدادسازی را شخصی به نام «فرمانفرماییان» برای دامادش وارد ایران كرده بود اما او نتوانسته بود‌ كارخانه را بچرخاند و كارخانه بدون استفاده مانده و متروكه شده بود. من این كارخانه را به تنهایی و این بار بدون كمك پدر و برادرم خریدم و چون آن زمان مداد سوسمارنشان از كارخانه «فابركاستل» آلمان به ایران وارد می‌شد و بسیار رواج داشت، به فكر تولید آن در ایران افتادم. این‌بار به آلمان رفتم و طی یك مرحله دشوار با راضی‌كردن روسای فابركاستل آلمان كه آن هم توضیحش بسیار مفصل است، امتیاز ساخت آن را گرفتم. مداد سوسمار‌ را با همان كیفیت مداد ساخت آلمان در ایران تولید كردم و این مداد هم سال‌ها حرف اول را در بازار می‌زد و مثل خودكار بیك در همه ایران شهرت خوبی داشت تا اینكه بعد از انقلاب آن را به برادرزاده‌ام واگذار كردم.

وداع تلخ با خودكار بیك 1359


بعد از انقلاب طی اتفاقاتی وداع تلخی با خودكار بیك و كارخانه‌ای كه خودم سنگ بنایش را گذاشته بودم، داشتم و حالا حس پدری را كه فرزندش را از دست داده باشد، دارم. آن روزها خودكار بیك حرف اول را در ایران می‌زد اما حالا خودكارهای چینی ‌‌جای یك تولید ملی را گرفته‌اند و كارخانه بیك با تولید كمی مشغول فعالیت است.

عطر بیك به جای خودكار 1375


سال 1375 كارخانه عطر بیك را از فرانسه خریداری كردم. علت اصرار من برای تهیه عطر در ایران، این بود‌كه اولا مخارج گمرگی واردات عطر به ایران زیاد است و تولید آن در ایران قیمت را پایین می‌آورد. دوم اینكه كشور ما جمعیت جوان زیادی دارد كه شاید همه آنها قدرت خرید عطرهای گران‌قیمت خارجی را نداشته باشند و من می‌دانستم می‌توانم همان عطر را با كیفیت عطرهای گران‌قیمت خارجی با قیمت بسیار كمتر در ایران تولید كنم. همه وقتی فهمیدند می‌خواهم تولید عطر را در ایران آغاز كنم، تعجب كردند و معتقد بودند، نمی‌شود چنین چیزی در ایران تهیه كرد، حتی آقای بیك هم فكر می‌كرد این كار در ایران موفق نمی‌شود اما من با كمك خواهرزاده‌ام آقای «مهندس كاتوزیان» موافقت بیك را جلب كردیم تا عطر بیك را در ایران تولید كنیم. كارخانه عطر بیك قرار بود به سنگاپور یا مالزی برود ولی ما نه تنها از رفتن آن به كشور دیگر جلوگیری كردیم بلكه باعث شدیم این عطر به ایران بیاید و برای مردم ‌خودمان تولید كار شود و آنها با قیمت بسیار كمتری، یك عطر خوب داشته باشند.



مذاکره فروش را در این مقاله یاد بگیرید!

نوشته شده توسط :مازیار پیرهادی
چهارشنبه 27 شهریور 1392-04:42 ب.ظ

 

امروزه مذاکره به عنوان یکی از ابزارهای پرکاربرد در روابط اجتماعی روزمره نقشی دوچندان یافته است. در صورتی که ویژگی های شخصیتی فروشندگان موفق را بررسی کنیم از جمله مهارت های مهم ایشان، تسلط به اصول و فنون مذاکره است.

پیتر دراکر اندیشمند و صاحب نظر بزرگ آمریکایی در عرصه مدیریت معتقد است، هنر متقاعد کردن راز موفقیت انسان ها یا شرکت های تجاری موفق است. امروزه بسیاری از شرکت ها جهت برنده شدن در مناقصات و مزایده ها در عرصه تجارت، از متخصصین زبده در امر مذاکرات تجاری بهره می گیرند.

در اینجا برای شما چند راهکار در مذاکرات تجاری را ذکر می کنیم که حاصل تجربیات این مشاوران حرفه ای می باشد.


1- هیچگاه اولین پیشنهاد را شما ندهید

بسیار ساده است، اینطور نیست؟ تا آنجا که می توانید، در هر موقعیتی هم که برای مذاکره قرار دارید، اولین پیشنهاد را شما ندهید. اگر طرف شما با یک پیشنهاد بزرگ جلو آمد، نشان می دهد که ممکن است معامله انجام نشود و آنها راهشان را بکشند و بروند چون سنگ بزرگ همیشه نشانه نزدن است. با رعایت این نکته می توانید از قصد و نیت طرفتان مطلع شوید.

2- همیشه دو خریدار را در کنار هم قرار دهید

کاری که به شما خیلی قدرت عمل می دهد این است که همیشه برای یک جنس مشخص دو خریدار را کنار هم قرار دهید. چه در کار باشد و چه در تجارت، اینکه دو نفر خواستار شما باشند همیشه باعث افزایش قدرت شما می شود.


3- همیشه قیمت بالاتری بدهید

همیشه قیمتی بالاتر از قیمت واقعی خودتان اعلام کنید اما نه اینقدر بالا که کسی حتی برای نگاه کردن هم جلو نیاید چون با اینکار فقط یک طمع کار جلوه خواهید کرد.

4- هیچگاه خود را مشتاق نشان ندهید

هر چقدر هم که به نظرتان معامله عالی باشد و کلی با آن سود کرده باشید و بسیار خوشحال باشید، هیچ وقت چهره خود را شاد و مشتاق به طرف مقابل نشان ندهید چون با این کار درونتان را به آنها نشان خواهید داد و این اصلا خوب نیست. همیشه خونسرد و آرام باشید.

5- همیشه برای ترک مذاکره آماده باشید

اصلا مهم نیست که چقدر دوست دارید آن معامله انجام شود، باید همیشه خود را برای سر نگرفتن معامله هم آماده نشان دهید. ممکن است این سخت ترین کار در طی یک مذاکره باشد اما گاهی بسیار به نفع شما خواهد بود. اگر می بینید که مذاکره ای درست نیست و ممکن است سرتان کلاه گذاشته شود، می توانید سریعا کناره گیری کنید.


6- فکر کنید طرف معامله به شما نیاز دارد

یکی از سخت ترین قسمت های معامله این است که شما فکر کنید طرف شدیدا به شما نیاز دارد. اگر اینطور فکر نکنید، اعتماد به نفس تان پایین خواهد آمد. همیشه در ذهن تان مجسم کنید که طرف معامله عمیقا خواستار کالای شماست.

7- یاد بگیرید که ساکت بمانید

گاهی اوقات وقتی پیشنهادی به شما ارائه می شود، خیلی مهم است که جوابی نداده و چیزی نگویید. برای 30 دقیقه، 90 دقیقه، یک ساعت، برای هر چقدر که شده دهانتان را باز نکنید. سکوتی ناراحت کننده ایجاد کنید و طرف مقابل برای شکستن این سکوت جزئیات بیشتری بیان خواهد کرد. شما ساکت بمانید، کناره گیری نکنید اما فقط به آنچه که طرف مقابل بازگو می کند گوش فرا دهید.

8- در مورد همه چیز تحقیق کنید

چه با دانستن در مورد گذشته طرف معامله تان باشد، چه اتفاقاتی که در جریان مذاکره می افتد یا تحقیق در مورد کالای مورد نظر باشد، همیشه بدانید که در چه مورد می خواهید صحبت کنید.

9- هیچگاه در وسط کار مذاکره را بر هم نزنید

در معاملات همیشه تخفیف و امتیازدهی صورت می گیرد. مهم نیست که از چقدر می گذرید تا مذاکره را تمام کنید، اما مهم این است که مذاکره نباید بر هم بخورد. هر چند که ممکن است آخر کار اصلا رضایت زیادی از آن مذاکره نداشته باشید.


10- همیشه مؤدب باشید

مهم نیست که طرف مقابل تان با شما بد حرف می زند یا کالای تان را تحقیر می کند، شما هیچگاه خونسردی خود را از دست ندهید. با بدرفتاری چیز جز شرمندگی نصیب تان نخواهد شد.

راه حل ویژه: کار را به نماینده تان بسپارید!

ممکن است هر چند بار هم که این مقاله را بخوانید باز هم احساس کنید که هنوز در مذاکره استاد نشده اید. بنابراین در اینجا به آخرین توصیه اشاره می کنم که از تمام این نکات با ارزش تر است: اگر شک دارید، یا حوصله این کارها را ندارید، نماینده ای برای خود پیدا کنید که این کارهای تان را انجام دهد. این نماینده هر کسی می تواند باشد، یک وکیل حقوقی یا یکی از همکاران باتجربه، ولی به هر حال مسئله مهم این است که اگر حوصله ندارید به هیچ وجه این کار را خودتان انجام ندهید. بر اساس آنچه گفته شد می توان نتیجه گرفت با آگاهی از شگردها و ترفندهای مذاکره و استفاده از آنها در زمان های مناسب می توان مسیر مذاکره را به سمت خود هدایت کرد و در نهایت به نتیجه مطلوب رسید.



چگونه یک آب آلبالو فروش درآمد یک پزشک را دارد؟

نوشته شده توسط :مازیار پیرهادی
چهارشنبه 27 شهریور 1392-04:15 ب.ظ

 

در این شهر بزرگ، هزاران جوان زندگی می‌كنند كه شغل و درآمدی ندارند. خیلی از آنها واقعا می‌خواهند تحولی در زندگی‌شان صورت بگیرد. شاید دنبال كسی می‌گردند تا راه درست را نشان‌شان بدهد یا یك فرصت كاری را برایشان خلق كند. اما شرایط همیشه آنطور كه باید، خوب پیش نمی‌رود. اینجاست كه یك ذهن خلاق و فكر بكر به كمك آدم می‌آید و زمینه‌ساز پیشرفت‌های بعدی می‌شود.


«خلیل خیریمنش» از آن‌دسته افرادی بود كه با سرمایه اندك و ایده بكر كارش را شروع كرد. ۴۰ سال پیش او كنار كارخانه یخ‌سازی، ابتدای خیابان ۱۷ شهریور یك آب آلبالو فروشی راه انداخت كه در تهران تك بود. حالا پسرش «حمید»، وارث ابتكار پدر شده و با تلاش و زحمت فراوان توانسته است با سرمایه كم از همین راه، درآمد یك پزشك را داشته باشد! گفت‌وگوی ما با مشهور‌ترین آب آلبالو فروشی پایتخت را بخوانید تا به رازهای موفقیت این كاسب و همچنین به این نكته اساسی كه گاهی وقت‌ها، داشتن یك ایده بكر، كارگشاتر از داشتن پول زیاداست پی ببرید...

اسم و فامیل، سن و سال و اینكه بچه كدام محلی؟


حمید خیریمنش، ۲۸ ساله. بچه محله ۱۷ شهریور تهران.

چند سال است كه مشغول به این كار هستی و چی شد كه سراغ این شغل آمدی؟


آب آلبالوفروشی را از ۲۰ سال پیش شروع كردم. چون پدرم این كار را انجام می‌داد، من هم علاقه‌مند شدم.

یعنی شما از ۸ سالگی كار می‌كردید؟ آن موقع فرصت می‌كردید كه درس بخوانید؟


بله. بچه كه بودم كمك دست پدر بودم و درسم را هم می‌خواندم. دیپلم كه گرفتم كنكور شركت كردم و در رشته مدیریت ادامه تحصیل دادم.

یادتان هست پدر چه سالی این كار را شروع كرد و اصلا چرا سراغ این شغل آمد؟


او در سال ۱۳۵۰ آب آلبالو و زرشك فروشی خاص خودش را، در همین‌جا و روی یك چرخ راه انداخت. راستش نمی‌دانم چرا این كاسبی را انتخاب كرد، اما او كارش را دوست داشت و به‌دلیل اعتبار و صداقتش همه به او احترام می‌گذاشتند.

چرا اینجا، یعنی پیاده‌رو را برای فروش نوشیدنی‌های خنك طبیعی انتخاب كرده بود؟


قدیم‌ها اینجا بیابان بود و پدرم كاسبی‌اش را كنار كارخانه یخ‌سازی راه انداخت. كارخانه یخ‌سازی هنوز كه هنوزه سر‌جایش هست. ولی این اطراف آباد شد و ما ماندیم كنار خیابان. سرما و گرما اذیتمان می‌كند. اما این‌جوری مردم ما را بهتر می‌بینند.

آن زمان كه تردد خیابان ۱۷ شهریور اینقدر نبود، چقدر طول كشید تا كار پدر رونق بگیرد؟


حدود ۵ سالی خاك خوردن داشت. ولی كم‌كم همه اینجا را به‌عنوان یك پاتوق شناختند. پدر هیچ وقت نگران كم و زیاد شدن روزی‌اش نبود. همیشه می‌گفت، تلاش از ما، روزی از خدا.

هیچ‌وقت به فكرتان نرسید كه یك مغازه اجاره كنید؟


خودمان نمی‌خواستیم. فروش روی چرخ بهتر است.

توی این همه سال شهرداری به شما بابت سد معبر و مواردی از این قبیل گیر نداد؟


چرا، یكی، دو باری آمدند و چرخمان را بردند. رفتیم و برایشان توضیح دادیم و آنها هم قانع شدند و چرخمان را پس دادند. البته هنوز هم گاهی وقت‌ها گیر می‌دهند. بالاخره قانون است دیگر، نمی‌شود كاری‌اش كرد.

آب آلبالو را خودتان درست می‌كردید یا آماده می‌خریدید؟


نه، خودمان درست می‌كردیم. آلبالو خشك از مشهد می‌خریدیم و توی خانه با یك روش خاص آبش را می‌گرفتیم.

این روش خاص یعنی چه جوری؟


تهیه آب آلبالو كار ساده‌ای است. البته چند تا فوت كوزه‌گری هم دارد تا خوشمزه از آب‌دربیاد. برای همین است كه شما هرجایی كه آب آلبالو می‌خورید، مزه هیچ كدامشان شبیه هم نیست.

هنوز‌‌ همان روش‌های قدیمی را به كار می‌گیرید؟


بله، آبگیری از میوه‌های خشك اگر به‌صورت سنتی انجام شود بهتر جواب می‌دهد.

۲۰ سال پیش قیمت‌هایتان چند بود؟


آن موقع هر لیوان آب آلبالو یا آب زرشك را ۵ تومان می‌فروختیم. البته خبری از لیوان‌های یكبار مصرف نبود و آب آلبالو را توی لیوان‌های شیشه‌ای تحویل می‌دادیم. لیوان‌های یكبار مصرف كه آمد زحمت ما كمتر و كار بهداشتی‌تر شد. قیمت‌ها هم از ۵‌تومان قدیم شده ۵۰۰ تومان.

پدر هنوز هم فرصت می‌كند بیاید و به دوست‌هایش سر بزند؟


او چند سالی است كه به رحمت خدا رفته. حالا من و برادرم اینجا را می‌چرخانیم.

این همه آب آلبالویی توی شهر هست. اما هیچ كدامشان مثل شما فروش ندارند. علت موفقیت‌تان را چه می‌دانید؟

همه چیز به كیفیت بستگی دارد. ما جنس خوب از شهرستان می‌آوریم و با روش طبیعی آب آلبالو و زرشك را می‌گیریم. مردم هم دنبال كیفیت هستند و برای همین استقبال می‌كنند. گذشته از این، ما هیچ وقت كم‌فروشی نمی‌كنیم. الان چرخی‌هایی كه توی میدان‌ها می‌ایستند یك لیوان آب‌آلبالو را هزار تومان با شما حساب می‌كنند. تازه نصف لیوان را هم یخ می‌ریزند. ولی ما‌‌ همان لیوان را ۵۰۰ تومان می‌دهیم و این را هم ذكر كنم كه اخلاق خوش كاسبی است كه مشتری را جذب می‌كند.

در كارتان ابتكاری هم به خرج داده‌اید كه جواب بدهد؟


ما جزو اولین كسانی بودیم كه آبمیوه‌های تركیبی درست كردیم. آب آلبالو با آب زرشك همرنگند و وقتی با هم تركیب شوند مزه خاصی به‌وجود می‌آید. قدیم‌ها كسی از این كار‌ها بلد نبود. این یكی از ابتكارات ما بود كه خوشبختانه مردم از آن استقبال كردند.

این ابتكاری كه گفتی چقدر در افزایش فروش‌تان تاثیر داشت؟


بالاخره ما به جای یك كالا، دو كالا تولید كردیم و این یعنی فروش و درآمد بیشتر.

جالب‌ترین خاطره‌ای كه از این شغل برایت اتفاق افتاده را برایمان تعریف می‌كنی؟


حادثه جالب برای ما كم پیش می‌آید. متاسفانه بیشتر شاهد تصادف یا درگیری خیابانی هستیم. اما یك روز كه سرم خیلی شلوغ بود، خانم مسنی پیشنهاد داد تا به من كمك كند. بعد از یك ساعت به جای دستمزد، آب آلبالو گرفت و رفت.

مشتری خاصی هم داری؟ منظورم آدم معروف است...


بله. بازاری‌های بزرگ تهران و چند تا كشتی‌گیر مطرح می‌آیند اینجا تا جگرشان را صفا دهند. چون ممكن است راضی نباشند اسمی از آنها به میان نمی‌آورم.

برای آب آلبالو خوردن از كجا‌ها می‌آیند؟


تقریبا از تمام محله‌های تهران مشتری داریم. حتی از اصفهان می‌آیند و از ما جنس می‌خرند و می‌برند.


اصفهانی‌ها كه خودشان این‌كاره‌اند. چطور این همه راه می‌آیند تا از شما خرید كنند؟


نمی دانم. شاید چیز خاصی در كار ما دیده‌اند كه می‌آیند و می‌روند.

دوست داری پسرت این كار و كاسبی را بعد از بازنشستگی شما ادامه بدهد؟


هنوز ازدواج نكرده‌ام. راستش این‌جوری كار كردن كمی برایم خسته‌كننده شده است. دوست دارم در كنار این كار یك شغل اداری داشته باشم. بالاخره ۱۶ سال درس خوانده‌ایم تا روزی به دردمان بخورد.

اما شاید این موقعیت را از دست بدهی!


این را بدانید كه هیچ وقت به‌صورت كامل از این كار دست نمی‌كشم. آب آلبالو در خون ماست و جزئی از زندگی‌مان شده است. این همه سال در سرما و گرما كنار خیابان كاسبی كرده‌ایم تا این اعتبار به دست آمده و نمی‌خواهم همه زحماتم آسان هدر برود.

اگر بخواهی كار و حرفه‌ات را توسعه بدهی راهش را بلدی؟


توسعه یك حرفه، زمان و سرمایه زیادی می‌خواهد كه متاسفانه من هیچ كدامشان را ندارم. راه‌های زیادی برای این كار هست اما ما به همین درآمد و فروش سنتی روی چرخ راضی هستیم.

و حرف ناگفته...؟

دوست دارم مردم ما بیایند تا مزه واقعی آب آلبالو و آب زرشك را تجربه كنند. این را هم بگویم هر كاری را با جدیت و خلاقیت ادامه بدهند امكان ندارد شكست بخورند؛ حتی اگر آن كار خیلی ساده و پیش پاافتاده به‌نظر برسد.
یك راز كوچولو


نقل است، راست و دروغش پای نقل‌كنندگان كه ناصرالدین شاه، می‌رود پیش یکی از پادشاهان. از او می‌پرسد شما چرا اینقدر موفق شده‌اید. آن پادشاه می‌گوید كه این، یك راز است ولی چون برای شما خیلی احترام قائل هستیم، به شما می‌گوییم. راز ما در این است كه كار را، از كم شروع می‌كنیم. اگر كارمان گرفت، ادامه‌اش می‌دهیم، اگر هم نگرفت كه رهایش می‌كنیم و در عوض، ضرر زیادی نمی‌كنیم. اما شماها، عادت دارید كار را، از جای بزرگ شروع كنید؛ آن‌هم با كلی سر و صدا و جار و جنجال. ما از یك مغازه شروع می‌كنیم، اگر كارمان گرفت، می‌رویم نمایندگی هم می‌زنیم و بعد از آن، می‌رویم كل آنجا را می‌گیریم. این است راز ما...

احتمالا یكی از مهم‌ترین علل موفقیت حمید هم، به این موضوع برمی‌گردد، نه؟



اول ترسیدم بعد جكى‌چان شدم

نوشته شده توسط :مازیار پیرهادی
چهارشنبه 27 شهریور 1392-04:06 ب.ظ

 

دغدغه‌های اصلی‌اش بود- می‌گوید: «تیم خیریه « قلب اژدهای من»، این افتخار را داشت كه برای كمك به این بچه‌ها قدم بردارد و بازدیدی كه خود من از شرایط آنها داشته‌ام هم توانست در این‌باره مؤثر واقع شود. من به دیدن دانش‌آموزها و معلم‌ها رفتم و می‌روم تا بگویم كه برایشان این شرایط را فراهم كرده‌ام و زمانی كه تحصیل‌شان را هم به پایان برسانند، دوباره به دیدن‌شان خواهم آمد. هیچ‌چیز در دنیا لذت‌بخش‌تر از این نیست كه رضایت بچه‌ها و معلم‌هایشان را از احداث این مدارس جدید ببینید و به بچه‌هایی كه با لباس‌های فرم جدید‌شان و كوله‌پشتی به‌دوش برای درس خواندن وارد این مدارس می‌شوند، خیره شوی.»

وقتی مغزتان پارازیت می اندازد


خیلی از آدم‌های موفق به سمت فعالیت‌های خیریه رفتند اما بعد موضوع را فراموش كردند ولی جكی‌چان این موضوع را به‌عنوان یكی از مسائل زندگی شخصی‌اش پیگیری می‌كند و تلاش دارد كه خودش از نزدیك در جریان وضعیت چنین افرادی قرار گیرد و به آنها رسیدگی كند.

در اواخر دهه 50، چان به یكی از گران‌ترین ستاره‌های این دوره بدل شد. او می‌گوید: «فكر می‌كردم یك ستاره هستم. نمی‌دانستم با این همه موفقیت چه كار كنم. یكی از روزهای 20سالگی‌ام تنها 5 دلار داشتم و فردایش میلیونر بودم. سواد خاصی نداشتم و به‌ همین دلیل سراغ خریدن اتومبیل‌های گران‌قیمت و جواهرات رفتم. تنها چیزی كه به آن اهمیت می‌دادم، این بود كه پول خرج كنم. فكر می‌كردم مهم‌ترین و ثروتمندترین آدم روی زمین هستم اما وقتی در اوج این احساس بودم، پایم را به خیابان‌های ایالات‌متحده گذاشتم و از نزدیك با مردمی كه فكر می‌كردم از آنها متمایز هستم رودررو شدم. آنها اسمم را می‌پرسیدند و من می‌گفتم جكی چان. هیچ كس من را نمی‌شناخت و روبه‌رو شدن با این واقعیت مرا آزار می‌داد.»

جكی چان می‌گوید: «بزرگ‌ترین ستاره» «بورت رینولدز» بود. نیم میلیون دلار درآمد داشتم اما او 5 میلیون دلار از بازی‌هایش درمی‌آورد. اینجا بود كه گفتم، «وای‌ خدای من! من هیچی نیستم. و همانجا یك حس فوق‌العاده را تجربه كردم. ترس. ترس واقعی و صادقانه از اینكه واقعا كی هستم. آدم‌ها 2 دسته‌اند. یك دسته آدم‌های خوبی كه شما به آنها احترام می‌گذارید و در خاطر همه ماندگار می‌شوند و 50‌سال بعد از رفتنش همه درباره او صحبت می‌كنند و دیگری آدمی كه ارزشش را با پول دریافت می‌كند. انگار من دومی بودم. اما نمی‌خواستم اینطور بمانم. نمی‌خواستم خودم را بفروشم و بعد فراموش شوم.»

اما جكی‌چان باید با این موضوع چه كار می‌كرد؟ یك مرد جوان و ساده‌دل كه هیچ تحصیلاتی نداشت، باید از كجا شروع می‌كرد؟ چطور باید تغییر می‌كرد؟ پاسخ این سؤالات قرار بود با نمایش او در بیمارستان و هدیه دادن به بچه‌ها اجرا شود. هدف جكی‌چان از این كار، تغییر دادن چهره‌اش در میان دیگران بود اما ناگهان، احساسی كه در بیمارستان به او هجوم آورد، از او چهره دیگری ساخت. او در مورد این تجربه توضیح می‌دهد: مدیر برنامه‌هایم یك ملاقات از بیمارستان كودكان ترتیب داد تا به آنها هدیه كریسمس بدهم. من هدیه را به بچه‌های مریض می‌دادم اما حتی نمی‌دانستم در جعبه‌های كادو چیست. بچه‌ها از من تشكر می‌كردند و اینجا بود كه احساس كردم یك متقلب هستم. این احساس گناه مرا تكان داد و باعث شد جكی‌چان امروزی را بسازم.»


چان در فعالیت‌های خیرخواهانه بیشتری ظاهر شد و دریافت كه از این كار لذت می‌برد. جكی‌چان كه می‌خواست مرد دیگری شود، به همان اندازه از كارهای خیرش لذت می‌برد تا از بازیگری‌اش. او می‌گوید: «به همین دلیل وقتی خنده كسی را می‌بینم، شاد می‌شوم. به همین دلیل سال به سال فعالیت‌های خیریه بیشتری را انجام دادم و این موضوع شادی‌ام را صدچندان كرد.» او ادامه می‌دهد: «هر روز هزاران كار برای انجام دادن دارم. وقتی خسته‌ می‌شوم، یك نفر مقابلم می‌نشیند و درباره كار و پروژه‌ها یا خیریه صحبت می‌كند و ناگهان من از خواب و خستگی دور می‌شوم. علاقه زیادی به تجارت دارم، زیرا چین امروز سرشار از فرصت‌های تازه است. خوش‌شانسی من این است كه در این سال‌ها با آدم​‌های بسیاری كه خواهان استفاده از این فرصت هستند، آشنا شده‌ام. به آنها در فعالیت‌های تجاری‌شان كمك می‌كنم، هرقدر كه لازم دارم را از روی سهمم برمی‌دارم و باقی را یكسره به خیریه‌ها می‌فرستم.»



بازاریاب ها چگونه فروش خود را افزایش می دهند؟

نوشته شده توسط :مازیار پیرهادی
چهارشنبه 27 شهریور 1392-03:58 ب.ظ

 

اگر شما از منابع مالی سرشاری بهره مند هستید دیگر برای بازاریابی مشکل چندانی نخواهید داشت و تقریبا هر کتاب بازاریابی دانشگاهی می تواند به کارتان بیاید اما اگر منابع چندانی ندارید آنگاه باید به روش های هوشمندانه تری روی بیاورید و شیوه هایی را به کار ببندید که بدون هزینه زیاد بتوانند فروش شما را به میزان قابل قبولی افزایش دهند. شیوه های زیر از این دسته اند، روش هایی کم هزینه که البته در کتاب های بازاریابی نیز به آنها اشاره نشده است.

1) بازار هدف شما چه کسانی هستند؟ نخستین هدف بازاریابی، ایجاد و افزایش تقاضا برای یک کالا یا خدمت است. به همین خاطر فهرستی از مشتری های بالقوه تهیه کنید که معامله با آنها می تواند سود زیادی به همراه داشته باشد. 80 درصد تلاش و بودجه شما باید به این فهرست اختصاص یابد.


2) مشتری های هدف شما کجا جمع می شوند؟ همواره خود را یکی از افرادی تصور کنید که بازار هدف شما را تشکیل می دهند. این افراد به کجاها می روند و در چه مکان هایی تجمع می کنند؟ اگر شما بتوانید کالا یا خدمت خود را در این مکان ها عرضه کنید، احتمال اینکه فروش بیشتری داشته باشید بسیار افزایش می یابد. مثال بسیار ساده اش فروش کالاهای مربوط به کودکان در شهر بازی است اما با کمی فکر می توانیدمثال های بهتری از بازار هدف خود به دست آورید.

3) پیشنهاد غیرقابل مقاومت شما چیست؟ به عنوان یک بازاریاب باید تلاش کنید تا افراد حداقل یک بار محصول شما را امتحان کنند وبرای این کار باید پیشنهاد غیرقابل مقاومتی را به آنها ارائه دهید. پیشنهادی که باعث شود افرادی که به جامعه هدف شما تعلق دارند، نتوانند آن را رد کنند. پس شما به پیشنهادی غیرقابل مقاومت احتیاج دارید. برای این کار می توانید محصولی رایگان را پیشنهاد کنید. همه عاشق دریافت کالا یا خدمتی به صورت رایگان هستند. اگر شما پیشنهادی با ارزش اما رایگان برای آنها داشته باشید، به احتمال زیاد در اولین گام موفق خواهید بود. به همین خاطر بخشی از بودجه بازاریابی خود را به کالاهایی که قرار است هدیه کنید، اختصاص دهید. دیگر نکته مفید برای پیشنهاد غیرقابل رد، از بین بردن هرگونه ریسک است.

بسیاری از افراد پس از امتحان کردن محصولی در مورد سفارش دادنآن تردید دارند، چرا که نگرانند که شاید تصمیم اشتباهی گرفته باشند یا بعدا پشیمان شوند. در این موارد بهتر است به آنها اطمینان خاطر بدهید که سفارش محصول رایگان خواهد بود و پس از دریافت آن نیز برای مثال مشتری تا 60 روز می تواند محصول را پس بدهد و پول خود را تمام و کمال دریافت کند. چنین پیشنهاداتی باعث آرامش خیال مشتری خواهد شد و احتمال خرید او را افزایش خواهد داد و البته لازم نیست شما هم خیلی نگران هزینه های مربوط به پس گرفتن کالا باشید، به خصوص اگر به محصولی که می فروشید اطمینان دارید.


4) فرآیند خرید را تا جای امکان ساده کنید. به عنوان یک بازاریاب وقت چندانی برای متقاعد کردن مشتری به خرید ندارید و در مقابل شک نکنید به محض اینکه مشتری احساس کند که گیج شده است، از خرید منصرف می شود. به همین خاطر در نخستین اقدام فرآیند خرید را تا جای امکان ساده کنید. برای مثال همه گونه شیوه پرداخت پول را بپذیرید و تنها به دریافت نقدی اکتفا نکنید. دیگر اینکه محصولاتی را ارائه کنید که مشتری بتواند بین آنها به راحتی انتخاب کند. تنوع بخشیدن به محصولاتی تقریبا مشابه با قیمت یکسان نه تنها به فروش شما کمک نمی کند بلکه باعث گیج شدن مشتری نیز می شود. در هر گونه از کالا، ارائه 2 انتخاب به مشتری کافی است و سعی کنید قیمت کالاها را طوری تعیین کنید که مشتری بین انتخاب میان چند کالا دچار تردید نشود و بتواند به راحتی تصمیم گیری کند.

5) میان خریداران و کسانی که تنها نگاه می کنند، تمایز قائل شوید. فراموش نکنید که وقت و سرمایه کافی برای همه مشتری ها ندارید، به همین خاطر سعی کنید تشخیص دهید که چه کسی خریدار واقعی است و چه کسی تنها برای سرگرمی به محصولات شما می نگرد. اکنون که باید سرمایه محدود خود را مدیریت کنید پس بهتر است بخش بیشتری از آن را به خریدار بالقوه اختصاص دهید.


6) مشتری بر اساس احساسات تصمیم می گیرد. بسیاری از افراد ادعا می کنند که بر اساس اصول منطقی اقدام به خرید می کنند اما حقیقت این است که احساسات نقش غیرقابل انکاری در خرید آنها دارد. حسی که فرد در زمان خرید دارد باعث خواهد شد تا او در مورد خرید یا عدم خرید محصول شما تصمیم گیری کند. به همین خاطر هنگامی که در مورد محصول خود توضیح می دهید، به احساسات مشتری توجه و سعی کنید آن را هدف قرار دهید.



محبوبیت ناگهانی یک ایرانی در دنیای مجازی

نوشته شده توسط :مازیار پیرهادی
چهارشنبه 27 شهریور 1392-03:47 ب.ظ

 

فرود موفقیت‌آمیز کاوش‌گر ناسا بر مریخ نه تنها این سازمان را به دستاوردی مهم در زمینه فن‌آوری رساند، بلکه چهره‌ای کاملا جدید و غیرمتداول به ناسا بخشید و دانشمندان مسئول این پروژه را نیز تبدیل به ستارگان دنیای مدرن کرد.

بابک فردوسی، مهندس پرواز ایرانی-آمریکائی ناسا در جریان فرود آوردن کاوشگر ناسا به نام "کنجکاوی" (Curiosity) به مریخ توجه بسیاری را به خود جلب کرد. شهرت فردوسی نه تنها به دلیل سهیم بودن او در این موفقیت علمی، بلکه مدل موی غیرمتداولش بوده است.

موهای او که در دو سمت سرش با طرح چند ستاره تراشیده شده با رگه‌های آبی و قرمز در وسط سرش، حدس زدن در مورد شغل او را کمی سخت می کند.



بابک فردوسی ۳۲ سال دارد و فارغ‌التحصیل دانشگاه واشنگتن و موسسه‌ فن‌آوری پرآوازه‌ ماساچوست (MIT) است. او متعلق به گروه معدودی از مهندسان نخبه است که در دهه اخیر پروازهای فضایی ناسا را هدایت می‌کنند.

بابک فردوسی در کنار سهیم بودن در موفقیت فرود آوردن "کنجکاوی" توانسته به سازمان فضانوردی آمریکا نیز حال و هوای تازه‌ای ببخشد و کلیشه‌های موجود در مورد کارمندان ناسا را عوض کند.


تا به حال کارمندان ناسا به این شهرت داشتند که تنها در رشته تخصصی خود تبحر دارند و در دیگر زمینه‌ها، از جمله روابط اجتماعی بسیار ناتوان و یک‌بعدی هستند. پس از پخش زنده فرود آوردن کاوشگر ناسا از مرکز کنترل ناسا، این تصویر کلیشه‌‌ای ناگهان تغییر کرد.

اینبار تنها متخصصان و دانشمندان نبودند که به مناسبت این موفقیت در تاریخ بشر شادی کردند. حدود ۹۱۰ هزار کاربر اینترنتی خبرهای مربوط به "کنجکاوی" را در توئیتر دنبال می‌کنند. ۲۵۰ هزار نیز در فیس‌بوک به گروه طرفداران این مریخ‌نورد پیوسته‌اند.

به شهرت رسیدن بابک فردوسی نیز مانند "کنجکاوی" سریع و غافل‌گیرکننده بود. دنبال‌کنندگان او در توئیتر در مدتی کوتاه از ۲۰۰ نفر به ۴۶ هزار نفر رسیدند.

او خود نیز از این استقبال وسیع در اینترنت تعجب کرده و در گفتگویی با روزنامه "لوس‌آنجلس تایمز" می‌گوید: «هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم که مدل مو بتواند برای فضانوردی اینقدر مفید باشد.

اما اینکه موهای من باعث می‌شود که جوانان تصور جذابتری نسبت به علم داشته باشند، مرا خوشحال می‌کند.»


موفقیت یک ایرانی در پروژه مهم سازمان فضایی ناسا علاوه بر جهانیان ایرانیان را به وجد آورد و با یک جستجوی کوتاه در موتور های جستجو مشخص است که ایرانیان چقدر این خبر و این موفقیت علمی را پیگیری کرده و همچنین به ایرانی بودن بابک فردوسی افتخار کرده اند. 
 






درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


صفحات جانبی:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox