تبلیغات
ﮐﺴﺐ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﻭ ﺛﺮﻭﺕ - یک داستان : بابت 25 دلار متشکرم
 
پیش به سوی موفقیت مالی

یک داستان : بابت 25 دلار متشکرم

نوشته شده توسط :احسان
جمعه 24 اردیبهشت 1395-05:35 ب.ظ



اندیشه، تجارب، چالش‌ها و موفقیت‌های دیگران در عرصه‌های مختلف اقتصادی از جمله صنعت بیمه، راهگشای كسانی است كه به دنبال یافتن راه‌های تازه و دستاوردهای نوینی در كسب و كار موفق می‌باشند.پیشروان و نوآوران آنانی هستند كه از تجارب دیگران به بهترین شیوه بهره می‌جویند و جامعه را به سوی ترقی و تعالی رهنمون می‌سازند.مجموعه «داستان‌های شنیدنی فروش بیمه» كه از آثار برجسته گلچین شده است؛ بیانگر تجارب باارزش و منحصربه فرد، فروشندگان مجرب و صاحب نظری است، كه می‌تواند مورد استفاده مدیران فروش، نمایندگان و بازاریابان قرار گیرد. 


( بابت 25دلار متشكرم!): 

یك باور را وارد شغل اولم كردم كه مطمئنا مرا به دردسر می‌انداخت: همه باید مرا دوست داشته باشند. البته این باور دو اشتباه داشت یك «همه» و دیگری «همیشه» و وقتی شروع به فروشندگی كردم، فورا بازخوردی قوی نسبت به باورم دریافت كردم.

در آن زمان تعجب می‌كردم كه چقدر مردم سعی می‌كنند از یك فروشنده بیمه دور بمانند. وقتی مرا می‌دیدند كه دارم می‌آیم، برمی‌گشتند از راه دیگری می‌رفتند.


این ناراحتم می‌كرد. غرور من واقعا جریحه‌دار می‌شد.محض نمونه، یك روز فروشندگی من اینطور بود: سعی می‌كردم بیمه‌نامه‌ای به جان(JOHN) بفروشم، او چیزی نمی‌خرید. او تبدیل به باری روی ذهنم می‌شد، او چیزی نمی‌خرید و همین‌طور تا آخر، بعد به بیل (BILL) می‌رسیدم و تا این زمان تمام این افراد غرورم را جریحه‌دار كرده بودند. واضح است كه دیدار با بیل هم موفقیت‌آمیز نبود. به نظر می‌رسید كه طلسم شده‌ام. تا این كه بالاخره تصمیمی گرفتم. تصمیم گرفتم كارم را رها كنم. برای شركت بیمه فرقی نمی‌كرد؛ ولی پذیرش شكست برایم خیلی سخت بود.خوشبختانه دوست من درست زمانی كه به آن نیاز داشتم كتاب «انسان در جست‌وجوی معنا» نوشته دكتر ویكتور فرانكل(2) را به من داد.این كتاب چشم مرا به روی قدرت باورها باز كرد. كمك كرد كه من باورهای خود را راجع به خودم و كارم بررسی كنم. تجربه‌ای موفقیت‌بار و آموزنده بود.


یكی دو تا از باورهای ساده و در عین حال قدرتمندم را تغییر دادم. تصمیمی آگاهانه گرفتم كه هیچ فروشی نتواند معین كند كه من كه هستم و كه خواهم شد؟بعد قدمی دیگر برداشتم. در آن زمان بایست بیست مشتری احتمالی را می‌دیدم تا یك بیمه‌نامه بفروشم. میانگین درصد دریافتی من از این فروش 500 دلار بود.

پانصد دلار تقسیم بر بیست تماس با مشتریان احتمالی می‌كرد به حسابی هر تماس 25 دلار. این طور بود كه بازی باورها را عوض كردم.به مری (MARRY) زنگ می‌زدم و او هیچ نمی‌خرید. به جای این كه او را تبدیل به باری روی ذهنم كنم، به خود می‌گفتم، برای بیست و پنج دلار متشكرم. با 18 مشتری احتمالی دیگر هم همین كار را می‌كردم.


هر بار می‌گفتند: نه من در ذهنم جواب می‌دادم: خوب، برای 25 دلار خیلی متشكرم. وقتی به مشتری بیستم می‌رسیدم و او خرید می‌كرد، مجددا می‌گفتم: برای 25 دلار متشكرم. این طور شد كه خیلی زود بیست مشتری احتمالی تبدیل به 10 تا شد و كمیسیون 500 دلاری تبدیل به 1000 دلار شد.در این زمان به سختی می‌توانستم جلوی خودم را بگیرم و نگویم: برای 25 دلار متشكرم.من در حقیقت روش فروشم را تغییر ندادم.


من فقط تصمیم گرفتم باورهایم را تغییر دهم.دیگر باور نداشتم كه اگر مشتری نه بگوید این نشانه شكست است و بعد به آن قسمت خودم كه منطقی‌تر و قوی‌تر بود و به من یادآوری می‌كرد كه تعیین ارزش خود هیچ وقت در موقع فروش مطرح نیست، گوش دادم.این یك تمرین روزانه شد.

به خود می‌گفتم: من نمی‌توانم شكست بخورم. تعیین ارزش من مطرح نیست.كاری كه می‌كردم این بود كه حرف‌هایی را كه به خود می‌زدم بررسی با صدای درونم مبارزه و باورهای صحیح را انتخاب كنم. این تفاوت زیادی در من ایجاد كرد.




نظرات() 


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندهای روزانه:


صفحات جانبی:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox