تبلیغات
ﮐﺴﺐ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﻭ ﺛﺮﻭﺕ - رضا ناجی: بدون پارتی به اینجا رسیدم
 
پیش به سوی موفقیت مالی

رضا ناجی: بدون پارتی به اینجا رسیدم

نوشته شده توسط :احسان
جمعه 24 اردیبهشت 1395-12:45 ب.ظ



ازتعلیم رانندگی تا فتح جایزه خرس نقره‌ای در برلین

رضا ناجی: بدون پارتی به اینجا رسیدم

در همان سال‌ها بود که وزارت کار به من پیشنهاد کار داد. نمایشنامه نوشتم و قرار شد با جواد درخشان تمرین کنیم و به زنجان برویم وکار را اجرا کنیم. اگر درست یادم باشد قضیه برمی‌گردد به سال 66. به زنجان رفتیم و اجرا هم موفق بود اما هنگام بازگشت تصادف سختی کردیم. هفت نقطه از بدنم شکست. انگار خرد شده بودم.


نمونه انسان‌های موفق است. از کوله‌پشتی پر از جایزه‌اش می‌گوید و اینکه به راحتی این موقعیت را به دست نیاورده است. از دوران خدمتش شروع می‌کند. تمام سنگ‌های جلوی پایش را می‌شمارد. به اعتماد‌ها که می‌رسد چشمانش برق خاصی مهمانت می‌کند؛ «من تلاش کردم و برخی از افراد به من اعتماد کردند. شاید به تلاشم اعتماد کردند. اما بعضی حتی نخواستند که من را ببینند.» همین تلاش‌ها بود که بازیگر آذری زبان ما را تا دریافت جایزه خرس نقره‌ای پیش برد؛ جایزه‌ای که نصیب هر بازیگری نمی‌شود. رضا ناجی موفق است. او برای رها کردن تلاش و ویران کردن امیدش دلایل زیادی داشت اما مردانه ایستاد تا شد بهترین بازیگر مرد در جشنواره برلین و تا بالیوود هم پیش رفت. 


• از همان سال‌های نوجوانی شروع شد. عاشق هنر شدم؛ علاقه‌ای که نمی‌دانستم از کجا آمد اما امروز می‌دانم کجا من را کشاند. سال 41 بود که به سربازی رفتم. در شهر ارومیه خدمت می‌کردم. سال 43 خدمت سربازی‌ام تمام شد و به تبریز برگشتم. این بار در زادگاهم می‌خواستم با هنر خدمت کنم. عزمم را جزم کردم تا به عشقم برسم. آن روزها بازی کردن و بازیگر شدن خیلی سخت بود؛ شاید هم کاری نشدنی اما من باید به یک جایی می‌رسیدم. حداقلش این بود که می‌رفتم و تلاش می‌کردم و بعد به جایی نمی‌رسیدم اما پیش خودم و وجدانم سربلند بودم که برای زندگی‌ام سعی کرده‌ام. خانواده زیاد موافق نبودند، دوستان و آشنایان هم همین‌طور. اما اینها فقط در حد موافق نبودن پیش نرفت بلکه حتی به طعنه زدن هم ختم می‌شد. البته این موضوعات از هدفم دورم نکرد. گاهی حتی بیشتر سعی می‌کردم تا به خودم و آنها ثابت کنم هنر یعنی همه چیز. انسان بدون هنر هیچ است و همه انسان‌ها به نوبه‌ای از هنر بهره می‌برند.


• وضعیت سینما و تئاتر در تبریز در حال رکود بود. تماشاگران تئاتر کم شده بودند و سینما هم زیاد تولید نداشت. تصمیم گرفتم به تهران مهاجرت کنم. باید به تهران می‌رفتم. هر چه بود تهران پایتخت بود و امکاناتش بیشتر و اکثر کارگردان‌ها و بازیگران صاحب‌نام در تهران زندگی می‌کردند. همه چیز را به جان خریدم به امید اینکه به علاقه‌ام برسم. با زادگاهم خداحافظی کردم اما نه برای همیشه؛ برای مدتی کوتاه. می‌دانستم نمی‌توانم تبریز را نبینم. حال و هوایش را دوست داشتم و مردمانش را بیشتر. بدون تبریز و تبریزی‌ها زندگی کردن سخت بود اما بالاخره به تهران رسیدم. باید پول درمی‌آوردم. دلم می‌خواست درآمدی برای خودم داشته باشم. هیچ وقت دوست نداشتم از کسی کمک مالی بگیرم. رانندگی‌ام خوب بود و فنی ماشین را کاملا می‌شناختم. اجازه آموزش گرفتم. در آموزشگاه به شاگردان رانندگی یاد می‌دادم. درآمدش خوب بود اما در کنارش به دفاتر سینمایی سر می‌زدم و با کارگردان‌ها صحبت می‌کردم. گاهی حتی بعضی از آنها وقت ملاقات به من نمی‌دادند. غرورم اذیتم می‌کرد اما صبر کردم. باید صبور بود تا به جایی رسید. 


 پارتی نداشتم. چهره هم نداشتم. با جواد درخشان، دوست صمیمی‌ام آن‌قدر به دفاتر سینمایی سر زدیم که بالاخره به عنوان سیاهی لشکری قبولمان کردند. در چند پروژه به عنوان سیاهی لشکر جلوی دوربین رفتم اما خواسته من این نبود. این همه بدبختی نکشیده بودم که سیاهی لشکر باشم. در همان دوران بود که یکی از دوستانم که سرهنگ نیروی هوایی بود به من پیشنهاد کار داد و گفت بیا در نیروی هوایی به جامعه خدمت کن. درآمد هم داشته باش. به یاد دارم بدون مکث گفتم من از خانواده‌ام دور نشدم که بیایم و کاری به جز بازیگری انجام بدهم. اگر آموزش رانندگی می‌دهم برای این است که گرسنه نمانم و کمک مالی خانواده را قبول نکنم. سرهنگ گفت: «بیا و برای پرسنل نیروی هوایی تئاتر کار کن و همان‌جا هم کار کن.» کمی با خود فکر کردم دیدم حرف درستی می‌زند. قبول کردم و در نیروی هوایی شروع به کار کردم. 


• ده سال گذشت. ده سالی بود که روز و شب‌هایم را زیر آسمان تهران می‌گذراندم. در این میان نزد بیشتر کسانی که می‌توانستند کمک کنند رفتم اما کارها کوتاه بودند. بیشتر نمایشنامه می‌نوشتم و تئاتر بازی می‌کردم. گله‌ای از خدا نداشتم و فقط دعا می‌کردم و تلاش. دوری از تبریز برایم سخت بود. دوری از خانواده هم همین طور. اما هیچ وقت پایم نلرزید که هنر را کنار بگذارم. انگار یکی در گوشم می‌گفت می‌رسی. 


• در همان سال‌ها بود که وزارت کار به من پیشنهاد کار داد. نمایشنامه نوشتم و قرار شد با جواد درخشان تمرین کنیم و به زنجان برویم وکار را اجرا کنیم. اگر درست یادم باشد قضیه برمی‌گردد به سال 66. به زنجان رفتیم و اجرا هم موفق بود اما هنگام بازگشت تصادف سختی کردیم. هفت نقطه از بدنم شکست. انگار خرد شده بودم. وزارت کار هیچ حمایتی نکرد. اما کارم به جایی رسید که درد جسمی برایم قابل تحمل‌تر از درد روحی بود. چهار سال خانه‌نشین شدم. فکرش را کنید چه کشیدم. آرزو می‌کنم که برای هیچ انسانی پیش نیاید. سخت‌ترین لحظات عمرم دوران خانه‌نشینی‌ام بود. 


• هر چه پول داشتیم خرج کردیم و هیچ پس‌اندازی نمانده بود. جواهرات و طلاهای همسرم را فروختیم و خرج کردیم. آن روز‌ها تنها پشتیبانم خانواده‌ام بودند. چقدر افسرده شدم وقتی دیدم وزارت کار برای مجریان و بازیگران تئاترش هیچ کاری نکرد. تفریح که نرفته بودم بلکه از تهران تا زنجان رفته بودم تا برای وزارت کار برنامه فرهنگی اجرا کنم. به مهربانی خدا شک نداشتم. باز هم مهربانی کرد و اوضاع جسمی‌ام خوب شد. هرچند رضای سابق نبودم ولی باز بهتر از این بود که حتی نتوانم روی پاهایم بایستم. 


 چند سال بعد از آن فاجعه از دفتر محمدیان پیشنهاد کار داشتم؛ بازی در پروژه‌ای به نام «فرار از جهنم». در این کار من نقش راننده تریلی‌ای را داشتم که در راه ترکیه به ایران است و در آخر فردی را می‌کشد. حدود سه دقیقه بازی داشتم. در همان سال‌ها بود که شنیدم مجید مجیدی برای فیلم «بچه‌های آسمان» دنبال یک بازیگر می‌گردد. به تبریز آمده بود و دنبال بازیگر آذری می‌گشت. از میان 50 نفر بازیگر آماتور و حرفه‌ای آذری زبان من را انتخاب کرد. بالاخره قبول شدم. پدر بچه‌هایی بودم که فیلم را جلو می‌بردند. علیرضا سبزواری می‌گفت از 250 نفر تست گرفتیم تا تو انتخاب شدی. کار در جشنواره دیده شد و جایزه برد و منتخب اسکار هم شد. جایزه بین‌المللی هم دریافت کرد. من هم دیپلم افتخار گرفتم و خدا را شکر کردم که تلاشم را‌ بی‌جواب نگذاشت. 


 مجیدی همیشه می‌گذارد دقایق آخر به من پیشنهاد کار می‌دهد. با من صحبت کرد و گفت جنس بازی تو را می‌خواهم اما سن پایین‌تر از تو. او حداقل بازیگری 20 سال کوچک‌تر از من می‌خواست. رفتم سر پروژه خسرو معصومی و مشغول کار بودم که مجیدی تماس گرفت و گفت: «کجایی؟ منتظرت هستم.» خوشحال شدم. باز هم به من اعتماد کرد و این برای من افتخار بود. رفتم و «آواز گنجشک‌ها» کلید خورد. تمام حسم را گذاشتم. هر پلانی که گرفته می‌شد کلی از تجربیاتم را با تجربیات مجیدی همراه می‌کردم تا کار خوبی از آب دربیاید. کار تمام شد و جشنواره فیلم فجر به آن جایزه داد. 


• یکی از دوستان مشترک من و مجیدی با تلفن همراهم تماس گرفت و گفت پیشنهاد بازی از بالیوود را داری. پرسیدم چه فیلمی؟ در جواب گفت: فیلمی به نام «پاییز» که هیچ بازیگر ایرانی‌ای به جز تو در آن بازی نمی‌کند و تو تنها بازیگر این فیلم هستی. آن زمان سرکار بودم و فقط 20 روز وقت استراحت داشتم و باز دوباره باید سر کار برمی‌گشتم. از او خواهش کردم که موقعیت من را بگوید و اگر قبول کردند در آن 20 روز بازی می‌کنم. پیگیری‌ها انجام شد و قبول کردند. کار ویزا و. . . انجام شد و به بالیوود رفتم. لوکیشن در دهلی نو و کشمیر بود. فیلم‌برداری انجام شد و کارگردان و عوامل همه راضی بودند. فیلم پاییز شاید در جشنواره امسال شرکت کند. 




نظرات() 


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندهای روزانه:


صفحات جانبی:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox